Posts Tagged امام حسین

احادیث و روایات فقط برای عوام گفته شده اند یا خواص هم باید به آن توجه کنند ؟

چند روز پیش به این حدیث از پیامبر اسلام برخوردم که در آن سفارش می کند:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الشَّيْبَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ بَشِيرٍ الْبَرْقِيُّ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُثَنَّى قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ الصَّيْرَفِيُّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ يَقُولُ سَمِعْتُ أَبِي يُحَدِّثُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لِلنَّاسِ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ سُوء.

صيرفى گويد: از امام صادق شنيدم كه فرمود: از پدرم به نقل از پدر خود از جدّ بزرگوارش شنيدم كه مى‏گفت: پيغمبر خدا درباره انتخاب همسر به مردم فرمود: بپرهيزيد از گياه سبز و خرّمى كه در سرگين پرورش يافته است! به آن بزرگوار عرض شد: اى رسول خدا «خضراء دمن» چيست؟ فرمود: مقصود زن زيبائى است كه از خاندانى پست، بوجود آمده و در محيطى فاسد، پرورش يافته باشد.

معاني الاخبار، شیخ صدوق، صفحه سیصد و شانزده

شیخ صدوق همین روایت را در من لا یحضر الفقیه هم آورده است.

وَ قَامَ النَّبِيُّ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْء.

رسول خدا سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم شما را زنهار می دهم از خضراء الدّمن (علفهائى كه در خوابگاه و طويله شتران می رويد) پرسيدند يا رسول اللَّه مراد از خضراء الدّمن چيست؟ فرمود: زن خوشگل و خوش سيمائيست كه در خاندانى پست تولّد يافته باشد.

من لا يحضره الفقيه، شیخ صدوق، جلد سوم، صفحه سیصد و نود و یک

در کتب روایی دیگر هم این حدیث آمده است مانند:

1 – وَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْءِ.

الكافى، شيخ كلينى، جلد؛ پنجم، صفحه سيصد و سى و دو

2 – وَ عَنْهُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَامَ النَّبِيُّ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْءِ.

تهذيب ‏الاحكام، ‏شيخ طوسى، جلد هفتم، صفحه چهارصد و سه

3 – وَ قَالَ النَّبِيُّ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ المَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْءِ.

مستدرك ‏الوسائل، محدث نورى، جلد چهاردهم، صفحه یکصد و شصت و شش

4 – وَ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْء.

مكارم الاخلاق، شیخ حسن فرزند شیخ طبرسی، صفحه دویست و سه

5 – إيّاكم و خضراء الدّمن قيل و ما خضراء الدّمن؟ قال المرأة الحسناء في منبت سوء.

نهج الفصاحه، مجموعه كلمات قصار حضرت رسول، ابولقاسم پاینده، صفحه سیصد و پنجاه و شش

6- قَالَ الصَّادِقُ قَامَ النَّبِيُّ خَطِيباً فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِيَّاكُمْ وَ خَضْرَاءَ الدِّمَنِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا خَضْرَاءُ الدِّمَنِ قَالَ الْمَرْأَةُ الْحَسْنَاءُ فِي مَنْبِتِ السَّوْء.

روضه الواعظين و بصيرة المتعظين، فتال نيشابورى‏، جلد دوم، صفحه سیصد و هفتاد و پنج

و …

تا اینجای کار مشکل زیادی به چشم نمی آید. پیامبر اسلام مردان مسلمان را از وصلت با دختران تربیت یافته در خانواده هایی که با افکار و عقاید آنان هماهنگ نیست نهی کرده است. اما این نهی فقط شامل عوام می شود و اینکه خواص هم باید نصیحت پیامبر اسلام را آویزه گوش خود قرار دهند ؟

نگاهی به تاریخ اسلام به ما می گوید نزدیکان و نوادگان پیامبر که معصوم و امام خوانده شده اند، این نصیحت پیامبر را زیاد مورد عنایت خود قرار نداده اند و می توان به مواردی از ازدواج های ایشان اشاره کرد که دختر یا زنی که به همسری ایشان برگزیده شده است، بر اساس گفته پیامبر اسلام خضراء الدمن خوانده می شود.

امام اول شیعیان، علی بن ابیطالب :

ام حبیب همسر علی بن ابیطالب، دختر ربیعه تغلبیه که نام وی پیش از این وصلت صهبا بوده است. این زن از قبیله سبی بود که خالد بن ولید در عین التمر بر آنها حمله برده و این دختر به اسیری گرفته شده بود.

امام دوم شیعیان، حسن بن علی :

یکی از همسران امام دوم شیعیان دختریست به نام جعده فرزند اشعث بن قیس، علامه باقر شریف قریشی در » کتاب زندگانی امام حسن » آورده است، جعده دختر اشعث ‏بن ‏قيس از خانواده ‏هاى فرومايه، بسيار پست و فرصت‏ طلب بود.

آنچنان که شیعه معتقد است، امام دومشان، امام حسن مجتبی به دست همین دختر و با تحریک و اغوای معاویه و وعده ازدواج با یزید به شهادت رسیده است.

همچنین سید محسن امین عاملی، در اعیان الشیعه جلد چهارم، صفحه هفتاد و هشت، آورده است: خاندان اشعث، گروه فرصت طلبی بودند که با کردار ناروایشان تاریخ تاریکی برای خود رقم زدند. امام صادق فرمود: اشعث در قتل امیرالمومنین شرکت داشت و دخترش امام حسن را مسموم ساخت و پسرش در خون امام حسین شریک بود.

امام سوم شیعیان، حسین بن علی :

برای امام سوم شیعیان زیاد نیازی به تبارشناسی همسرانش نیست. همین که وی با دختر یزدگرد سوم، آخرین پادشاه سلسله ساسانیان ازدواج کرده است، نشان می دهد به گفته جدش اعتنا نکرده است.

امام پنجم شیعیان، محمد بن علی :

ْ أَبِي الْجَارُودِ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى‏ مَتَاعٍ- فَجَعَلْتُ أَلْمِسُ الْمَتَاعَ بِيَدِي- فَقَالَ هَذَا الَّذِي تَلْمِسُهُ بِيَدِكَ أَرْمَنِيٌّ- فَقُلْتُ لَهُ وَ مَا أَنْتَ وَ الْأَرْمَنِيَّ- فَقَالَ هَذَا مَتَاعٌ جَاءَتْ بِهِ أُمُّ عَلِيٍّ امْرَأَةٌ لَهُ- فَلَمَّا كَانَ مِنْ قَابِلٍ دَخَلْتُ عَلَيْهِ فَجَعَلْتُ أَلْمِسُ مَا تَحْتِي- فَقَالَ كَأَنَّكَ تُرِيدُ أَنْ تَنْظُرَ مَا تَحْتَكَ- فَقُلْتُ لَا وَ لَكِنَّ الْأَعْمَى يَعْبَثُ- فَقَالَ لِي إِنَّ ذَلِكَ الْمَتَاعَ كَانَ لِأُمِّ عَلِيٍّ- وَ كَانَتْ تَرَى رَأْيَ الْخَوَارِجِ- فَأَدَرْتُهَا لَيْلَةً إِلَى الصُّبْحِ أَنْ تَرْجِعَ عَنْ رَأْيِهَا- وَ تَتَوَلَّى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ- فَامْتَنَعَتْ عَلَيَّ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ طَلَّقْتُهَا.

بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمة الاطهار، جلد چهل و ششم، صفحه سیصد و شصت و هفت

ابى الجارود گفت خدمت حضرت باقر رفتم روى اسباب خانه نشسته بود من شروع به دست زدن اثاث نمودم فرمود اينها را كه دست ميزنى متعلق به شخص ارمنى است. گفتم شما را به ارمنى چكار؟

فرمود اين اسباب‏ ها جزء جهيزيه ام على است (يكى از زنان امام باقر بود) سال ديگر خدمت آن جناب رفتم با دست زير خود را مى‏كشيدم فرمود مثل اينكه ميخواهى نگاه كنى زير پايت چيست؟

عرض كردم نه آدم كور با دست خود بازى می كند. فرمود آن اسبابها متعلق به ام على بود و مذهب خوارج را داشت يك شب تا به صبح هر چه بگوش او خواندم تا برگردد و على را دوست داشته باشد امتناع ورزيده قبول نكرد. فردا صبح طلاقش دادم‏.

امام ششم شیعیان، جعفر بن محمد :

یکی از همسران ایشان دختری بوده که نامش را حمیده ذکر کرده اند. وی کنیزی بوده که در نسب بربر، اندلسی، رومی و یا ایرانی بودن ایشان مورخان تردید دارند.

امام هفتم شیعیان، موسی بن جعفر :

نام همسر ایشان نجمه می باشد. نجمه کنیزی بوده است به نام تکتم که توسط مادر موسی بن جعفر خریداری شده بوده است.

امام هشتم شیعیان، علی بن موسی :

با ام حبیبه، دختر مامون یکی از خلفای عباسی، ازدواج کرد.

امام نهم شیعیان، محمد بن علی :

با ام فضل، دختر مامون یکی از خلفای عباسی، ازدواج کرد.

امام دهم شیعیان، علی بن محمد :

حدیث، جده، سلیل یا سوسن نام همسر علی بن محمد می باشد. روایان می گویند وى کنيزي از اهالى نوبه (واقع در مصر) بود.

امام یازدهم شیعیان، حسن بن علی :

ملیکا، صيقل یا نرجس. گفته می شود او دختر یوشعا پسر قیصر روم بوده است و بازار کنیز فروشان بغداد توسط یکی از یاران امام حسن عسگری به نام بشر بن سليمان كه در خريد و فروش برده نيز سابقه داشت، خریداری شد.

شاید دلیل نپذیرفتن این نصیحت از سوی پیامبر توسط نوادگان وی این باشد که خود پیامبر اسلام هم به این گفته عمل نکرده است. البته مسلمانان برای این ازدواج ها دلایلی چون اقتضای حکومت و پیشرفت اسلام را بیان می کنند.

1 – ام حبيبه، دختر ابوسفيان که نام اصلی وی رمله نام می باشد و به عنوان یکی از همسران پیامبر اسلام پس از خدیجه، به عقد وی در آمده است.

2 – جويريه، او نیز یکی از زنان پیامبر مسلمانان است که می توان با تعریف محمد او را خضراء الدمن نامید. برّه بنت الحارث که نامش پس از ازدواج با محمد توسط وی به جويريه تغییر یافت، دختر خوبروی حارث بن ابوضرار است. حارث بن ابوضرار رئیس قبیله بنی المصطلق، یکی از قبایل یهودی بود.


3 – صفيه، دختر حيى بن اخطب‏ یکی دیگر از زنان محمد می باشد که از نظر تبارشناسی نتیجه ای مطلوب را به نمایش نمی گذارد.

صفیه دختر زیبا روی رییس قبیله بنی نضیر یکی از قبایل یهود بود که پس از تبعید فبیله ایشان توسط محمد به قلعه خیبر پناه می برند و در جنگ خیبر در مقابل محمد ایستادگی می کنند. در این جنگ پدر و همسر صفیه، کنعان ابن ربیع کشته می شوند و پس از خاتمه نبرد صفیه به عقد محمد در می آید.

نکته اساسی:

اگر نوادگان محمد می خواستند به گفته جدشان عمل کنند با توجه به اینکه برخی از همسرانی که نامشان ذکر شد. مادارن امامان بعدی بوده اند و مسلمین معتقدند همه حالات و ابنا بشر از پیش مشخص شده اند، معلوم نبود بر سر  صلاله امامت چه می آمد.

Comments (23)

جلسه ختم قرآن … الحمدورلله رب العالمین

صبح تو خونه راحت و آروم دراز کشیده بودم رو تخت که فرناز زنگ زد. وقتی توی اون ساعت از روز شماره اش را روی آی دی کالر دیدم، سعی کردم تمام ذهنیات بد و خاطرات دردسرهام را از ذهنم پاک کنم و با نگاهی مثبت به این تماس نگاه کنم. اما فایده ای نداشت. فرناز بی موقع زنگ زده بود و برداشتن گوشی یعنی استقبال از دردسر. دستم را با اکراه بردم سمت گوشی تلفن، اما تا اومدم گوشی را بردارم، صدای زنگ قطع شد. تو دلم خندیدم، بعدشم نفس راحتی کشیدم و گفتم: … بخیر گذشت. اما فایده ای نداشت این را زنگ گوشی موبایلم می گفت که صداش با توجه به اینکه می دونستم کی پشت خطه ترسناک و آرامش به هم زن به نظر می رسید و همزمان این فکر رو به صورت موج توی مغزم می پیچوند که تصمیم با من نیست و باید تن بدم به دردسر.

نخندین به من. بذارین چند تا از خاطراتم را با فرناز براتون بنویسم تا بدونین فرناز چه موجود ناز و دوست داشتنی و فوق العاده دردسر سازی هست.

گوشی را برداشتم بعد از یه خورده جملات نامناسب که قابل گفتن نیست و گله از اینکه چرا می خواستم با جواب ندادن تلفن از سر بازش کنم و انکار من. بی مقدمه گفت: پاشو بیا بریم خونه بی بی.

این یعنی کیش و مات تو حرکت اول.

آب دهنم قورت دادم و گفتم: بی بی، خونه بی بی برای چی ؟ بی بی که الان چند ساله دیگه نذری شب بیست و یکم ماه رمضان را نمیده و به جاش خودش پول نذر را دست مستحقش می رسونه. تازه ما دیروز اونجا بودیم و بردیمش زیارت…. می دونستم فایده ایی نداره فقط می خواستم با این حرفا زودتر فرناز بگه موضوع چیه و اصل مطلب را بگه، تا با یک ذهنیت کامل راهی خونه بی بی بشم.

نه، اشتباه نکنین. من از بی بی بدم نمیاد که هیچ. تازه کلی هم از بی بی خوشم میاد و اونم میگه منو از فرناز که نوه اش باشه بیشتر دوست داره. راست و دروغش گردن خودش. اما، اینجوری زنگ زدن و گفتن فرناز یعنی اینکه باید یه کاری بکنیم که نباید خوشایند و جالب باشه. فرناز تند و سریع و گفت: هیچی دیگه بی بی را دعوت کردن بره جلسه ختم قرآن، اونم که نمی تونه تنها بره و خب تو هم بیا که من تنها نباشم و بعدشم تلفن را قطع کرد.

معنای جملات فرناز این بود. بی بی را دعوت کردن جلسه ختم قرآن و بی بی برای اینکه سختش نباشه و محتاج غریبه ها نشه و مردم را اذیت نکنه از فرناز خواسته همراهش بره تا بهتر و راحتتر بتونه روی پاهای کم توانش راه بره و فرناز هم گفته: باشه بی بی من زنگ می زنم مونا هم بیاد.

بی بی نسبت به سالهای گذشته خیلی کم توان تر شده بود. اینو وقتی فهمیدم که هشت تا پله را چند دقیقه طول کشید تا بالا بره.

دور تا دور اتاق پر بود از خانوم هایی که همشون تقریبن هم سن و سال بی بی بودن و فقط چند نفری توشون پیدا می شد که کم سالتر از بقیه باشن. همه داشتند آروم  و کم صدا سهم خودشون از ختم قرآن را می خوندند و ما آروم و بیصدا رفتیم یه گوشه نشستیم، بی بی از دور با چند تا از خانوم ها که از همسایگان بودند با اشاره سر و دست سلام و احوالپرسی کرد. منم از فرصت استفاده کردم دستم را آروم بردم زیر زانوی فرناز و یک نیشگون محکم ازش گرفتم. رنگش قرمز شد و از ترس بی بی صداشو خورد. زیرزیرکی بهش خندیدم و گفتم: بی حساب.

یه مقدار که گذشت، خانومی که مجلس گردان بود و بعدن فهمیدم بهش میگن » خانوم جلسه » رو به بی بی کرد و بعد سلام و احوالپرسی با بی بی گفت: حاج خانوم خدا خیرت بده که از برکت وجود شما پای دو تا جوون هم به این مجلس باز شد. برای سلامتیشون صلوات بفرستین و جمع یکصدا برای سلامتی ما صلوات فرستادند. بعد اون خانوم که فامیلیش توکلی بود، رو به من کرد و گفت درسته که مجلس زنونه است دخترم، اما موهاتو بپوشون. چون میگین آقا امام زمان به همراه خانوم فاطمه به تمام مجالسی که توش یادی از امام حسین میشه سر میزنن و اگر متوجه بشن حجابی مخدوشه خودشون وارد نمیشن و دم در منتظر خانوم فاطمه میشن که وارد مجلس شدن و این از ادب مهمان نوازی به دوره. بی بی رو به خانوم توکلی گفت: حاج خانوم، شما ببخشین جوونن و بی تجربه، نمیدونن. زیر لب طوری که فقط فرناز بشنوه چند تا بار فرناز کردم و با یک لبخند روسریم را کشیدم جلو و گفتم: من این مطلب را نمی دونستم و عذرخواهی کردم. خانوم توکلی ازم پرسید: قرآن خوندن بلدی ؟ تا اومدم جواب بدم فرناز پرید وسط حرفم و گفت: حاج خانوم دبیرستان که بودیم مونا قاری مدرسه بود و همیشه صبح سر صف مونا قرآن می خوند. بعد رو به من کرد و زبونش را طوری که فقط من ببینم در آورد و آروم گفت: نیشگون میگیری، 2 – 1 من.

بی بی که کنار دستم بود، سر من را بوسید و گفت: تا حالا بهم نگفته بودی. واقعن نمی دونستم چی بگم، نفسم بالا نمی اومد. آروم طوری که انگار از گفتن این موضوع توسط فرناز خجالت کشیدم و دارم شکسته نفسی می کنم، سرم را خم کردم پایین و با دست راست گوشه روسریم را مرتب کردم و گفتم: اون مال دوران دبیرستان بود. من به اندازه خانومهای این جلسه بلد نیستم. من فقط سوره های کوچیک قرآن را می خوندم.

خانوم توکلی رو به من کرد و گفت: الان هم فقط جز سی ام  مونده و سوره های کوچیک قرآن. شما هم یه قرآن را بردار و از سوره نبا بخون.

همانطور که نشسته بودم خم شدم و دستم را دراز کردم که یک قرآن از قرآن های وسط اتاق بردارم که بی بی آستینم را گرفت و کشید و با نگاه معنی داری گفت: مونا، مگه تو وضو داری ؟ …. نمی شد از زیرش در رفت و بهانه آورد، باید می رفتم وضو می گرفتم، از جایی که نشسته بودم پا شدم پا و رو به خانوم صاحبخونه کردم و پرسیدم: کجا می تونم وضو بگیرم ؟ با دستش به سمت چپ راهروی انتهای اتاق اشاره کرد.

پیش خودم تصمیم گرفتم حالا که قراره قرآن بخونم، وضوی کاملی هم بگیرم تا در جمع مسلمانان به شئوناتشون احترام گذاشته باشم و مثل آنها رفتار کرده باشم. با گشودن در سرویس بهداشتی و دستشویی معنای واقعی النظافته من الایمان را احساس کردم. سرویس بهداشتی به شدت زرد و متعفن بود، دستشویی هم دست کمی از اون نداشت. شیر آب را کمی باز کردم تا مبادا بازگشت قطرات آب از اون دستشویی کاملن بهداشتی به سوی من پرتاب بشه، توی اون شرایط سخت و فضای تنگ با هر زحمت و مرراتی که بود وضوی کاملی گرفتم و برگشتم به اتاق نشستم کنار دست بی بی.

و دیدم که بی بی داره جز سی ام قرآن را می خونه. تو دلم گفتم: خوب شد این چند تا سوره آخر را هم بی بی می خونه و ختم ماجرا و من از خوندن، قرآن معاف می شم. برای چند لحظه احساس خوبی داشتم. توی همین افکار بودم که صدای جمع بلند شد. اللهم صل و سلم علی رسول الله و آله الاطهار. بعدشم دعای ختم قرآن. دعا که تموم شد. خانوم توکلی رو به من گفت: حالا که قرآن ختم شد و تموم شد. شما هم برای اینکه از برکت ختم قرآن بی نصیب نمونی و وضوت هم بی اجر نمونه فاتحه الکتاب را بخون تا فردا ما ادامش را از بعد فاتحه الکتاب بخونیم و یه ختم قرآن جدید را تموم کنیم. تو دلم بلند گفتم: آخ جون، چون دیگه حتی نیازی به برداشتن قرآن هم نبود. صدام را صاف کردم و به اجبار به خدای یگانه پناه بردم از شر شیطان بیچاره که نمیدونم چه دشمنیی انسانها باهاش دارن.

و شروع کردم:

بسم الله الرحمن الرحیم ….

الحمد لله رب العالمین …

صدای خنده خانوم های توی جلسه فضای اتاق را شکافت. و خانوم توکلی با قیافه حق به جانب و صدای که نمایی از مهربونی توش بود گفت: می بینید تقصیر همین مدرسه و دانشگاههاست که هیچ چیز به بچه های ما یاد نمیدن.

دخترم الحمدورلله رب العالمین … !

بی بی گفت عیب نداره، دوباره می خونه و با دست روی پای من زد و آروم گفت: پیش میاد، حالا درستش را بخون.

اما من رومو کردم به طرف خانم توکلی و گفتم شما به حروف دقت کنین، اون «واو » و  » ر » را از کجا میارین به الحمد می چسبونین، فرمودند همین دیگه اگه عربی یادتون بدن یا خوب یادتون بدن. اینو نمی گی بعضی حروف و کلمات در عربی جور دیگه ایی خونده میشه !!!

ادامه بحث بی فایده بود. دوباره خوندم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدورلله رب العالمین ….

قیافه فرناز مارموز که کنار من ریز ریز می خندید تماشایی بود و داشت برام شکلک در می آورد، با دو دست اشاره کرد.

3 – 1

داغون ِ داغون بودم.

رسیدیم خونه بی بی و من فرناز را بردم تو اون یکی اتاق و کمی دق دلیم رو سرش خالی کردم و بعد کلی خندیدیم.

بیرون که اومدم بی بی سجادشو پهن کرده بود رو به قبله و نشسته داشت نماز می خوند. صدای بی بی را به وضوح شنیدم که خوند.

الحمد لله رب العالمین … .

Comments (21)

آیا علی یادش رفته بوده که پیش از جنگ صفین خبر کشته شدن فرزندش در کربلا را داده است ؟

خبر دادن علی (ع) از شهادت امام حسین (ع)

ابن حجر می‌گوید: جمع فراوانی از محدثان روایت کرده‌اند: روزی علی (ع) که برای جنگ با سپاه معاویه به سوی سرزمین صفین می‌رفت، به سرزمینی که الان قبر امام حسین (ع) در آنجاست، رسید و فرمود: اینجا محل اسبان آنها، اینجا محل بار و اثاثیه آنها، اینجا محل ریختن خون آنان است. جوانمردانی از آل محمد در این سرزمین به شهادت خواهند رسید که آسمان و زمین بر آنها خواهد گریست.

الصواعق المحرقه، ص 114.

جلوگیری علی (ع) از شرکت فرزندش حسن و حسین (ع) در جنگ صفین

اميرالمؤمنين (ع) دو فرزندش را از شركت در معركه‌هاي جنگ صفين منع مي‌كردند. در يكي از روزها اميرالمؤمنين (ع) متوجه شد كه فرزندش امام حسن (ع) خود را آماده شركت در كارزار كرده، بلافاصله فرمود: جلوي اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو به ميدان كارزار دريغ دارم، مبادا به خاطر آمدن اين دو به ميدان نسل رسول خدا قطع شود.

.

.

و قال عليه السلام في بعض أيام صفين و قد رأى الحسن عليه السلام يتشرع إلى الحرب املكوا عني هذا الغلام لا يهدني، فإنني أنفس بهذين ( يعني الحسن والحسين عليهما السلام ) على الموت لئلا ينقطع بهما نسل رسول الله صلى الله عليه و آله ( و قوله عليه السلام املكوا عني هذا الغلام من أعلى الكلام و أفصحه )

از سخنان امام علی (ع) این سخن را امام (ع) هنگامی فرمود که در بعضی از روزهای جنگ صفین مشاهده کرد. فرزندش امام حسن (ع) به سوی نبرد به سرعت در حرکت است. آن حضرت فرمود: این جوان را بگیرید و نگاهش دارید، تا (مرگ او) مرا در هم نکوبد. من در مرگ این دو حسن و حسین (ع) بخل می ورزم، نکند با مرگ آنها نسل رسول خدا (ص) قطع گردد.

.

نهج البلاغه، خطبه 207.

.

.

.

آیا علی یادش رفته بوده که پیش از جنگ صفین خبر کشته شدن فرزندش در کربلا را داده است ؟


Comments (63)