Archive for شعر

درد من …

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

*****

مرد من بی درد ِ بی درد است، وای

شعله ی آهش همی سرد است، وای

مرد من در کوچه های بی کسی

اخترش چون دزد شبگرد است، وای

مرد من ریشش زمین ساید، بدان

مخزن عقلش پر از گرد است، وای

مرد من در سالهای دورتر

مانده روحش، جسم او سرد است، وای

Comments (5)

با تو بازی می کنم

 به خاطرت

در کوچه ی گذران عمر

راهم را کج می کنم

آنقدر که بتوان

بازگشت

به ابتدای کوچه

کودکستان

و در آنجا می بینم

که باید

با تو بازی کرد

لجباز کوچک و نازنین

Comments (8)

در تن دیگر …

از من بی تن گذشتی

با من دیگر نشستی

این منم در طالع تو

گر که با دیگر نشستی

من همان آنم که اکنون

در برت خاموش نازم

بگذر از این ناله ی من

من همیشه در فرازم

من همیشه پاک در اوج

در تمنای تو هستم

تو رسی صد بار دیگر

حالیا جایی که هستم

آغُشم صد بار دیگر

من برویت باز دارم

گر روی از پیشم اکنون

در تن دیگر عزیزم

من تو را چون راز دارم

نوشتن دیدگاه

تو چرا زار شدی؟

صورتش

محو تماشا شده است  

واژه ها 

چون رگبار 

می نشیند  

به تن ساده ی اندیشه ی او 

بی دفاع است تنش  

می کِشد شمشیرش  

جان او در خطر است  

می زند 

هر چه که من ساخته ام  

می کُشد فکرت من  

دست بران تجاهل را   

من  

می کشم بر تن اندیشه ی خود  

غرق در خون شده است  

همه آمال دلم  

همه اندیشه ی من  

نفس فکرت من، به شماره افتاد  

می نشیند  

به کنار نعشم  

می کِشد دست ترحم   

بر من  

و به من می گوید:  

تو چرا زار شدی؟

Comments (14)

تیترم مجهول است

کلماتم

می نشیند

به تن کاغذ پاک

واژه ام

معنی هر باره ی مطلوبش را

به میان آورده

تن کاغذ

همه از واژه ی نیک

آکنده

می نشینند

چنان

رقص کنان

که نظر انگیزند

ولی ای وای

چه سود

که به سرعت

همشان پاک شوند

از سر و خاطر تو

هیچ می دانی که کجاست

نقص این اوج ِ بلند

تیترم مجهول است

تیترم مجهول است

Comments (4)

من نه پاکم، نه عفیف

پشت یک یوزر قایم شده ام

لاف غیرت

لاف روشن بودن افکارم

لاف این من

من پاک

من تطهیر شده

قبل باران طبیعت

قبل آتش

قبل آن سرخ گدازنده ی تطهیر نشان

قبل هر چیز من آن قدیسم

که به من راه نیابد زشتی

می رود از سر این سلسله ی نطق و بیان

همه اسرار زمان

همه دُر های گران

همه ی مشکل این سلسله حور و پری

منم آن تک خال سرشت بشری

منم آن دُرد گشاینده

که هم باز کند

همه ی مشکل این خلق رها گشته ی در بی خبری

منم آن ساز موافق با ناز

منم آن ساز مخالف با راز

همه اسرار عیان

همه خوبی به میان

***

منم این گوشه این کاغذ پاک

می نویسم این من

من فرزند پدر های آدم

من آن خرد همه مادر ها

من نه پاکم، نه عفیف

همه ی همت من

در اینست

که ز پس پاک شوم

Comments (7)

گله

ای آمده از راه تو بنشین به کنارم

بنشین که هزاران گله از هر گله دارم

از راه بیا و بنشین بر دل شیدا

کز راه دراز و دل سوزان گله دارم

بنشین و بگو از غم ایام هزاره

من از غم و ایام و هزاران گله دارم

چون مست شدی دیده بگردان به خرابات

از مستی این دور خرابان گله دارم

بر دیده گرایان نظری کن به فصاحت

از اشک غم و دیده گریان گله دارم

حیران مشو از زردی هر پیکر تب دار

از زردی این پیکر نالان گله دارم

دیگر نکنم یاد بهار و چمن و جوی

از هر چمن بی ثمن و یاد پریشان گله دارم

هر سو فکنی دیده ببینی که عطش هست

از هر عطش و دیده و این زخم گدازان گله دارم

بینی تو به شب خلوت و شیدایی و صد شور

من از شب بی خلوت و شیدایی و بی جان گله دارم

Comments (3)

من شاکرم خدا را …

من شاکرم خدا را بر چشمهای بینا

بر گونه های خندان بر صد هزار رویا

من شاکرم خدا را تا اوج هر ستاره

بر حرمتی که بخشید بر قلب گشته خاره

من شاکرم خدا را بر بوسه های رندان

در شامگاه تیره بر خاطرات یاران

من شاکرم خدا را بر لطفهای یاران

بر نغمه ای که بُردست این شام سرد هجران

من شاکرم خدا را بر قطره های باران

آن قطره ای که بخشد از چشم تو به من جان

من شاکرم خدا را بر این نوید عریان

با روزن نگاهت بخشید بر تنم جان

Comments (5)

افسوس

در باور و خیالم هرگز نرفتی از یاد

ای یادگار خوبی ای نازنین در یاد

در این شب زمانه در این سکوت خانه

وارد شدی به شامم چون روز رفته از یاد

سودای دل نمودی با قطره های اشکت

از من که در غم تو بشکسته ام به نم باد

دانم که دل شکستم از دلبر زمانه

تا رفتی از بر من برگشته بخت این شاد

تار دلم شکسته روزم به شب نشسته

از بی کسی این دل آهم شده چو فریاد

در شور هر ترانه در خلوت شبانه

دارم هزار منظر از لطف تو به هر یاد

آید به یادم آن دم گفتی مرنج از غم

تا من هزارت هستم بر کن شرارش از یاد

آری به مهر بستی عهدی برون ز هستی

روزی که با تو گفتم هر آرزوی در یاد

مهرت نشست بر دل گشتی عزیز محفل

کاش این نمی شدی چون بر کنمدت ز بنیاد

پایم بماند در گل زخمی نشست بر دل

روزی که بر تو کردم ظلمی چنان و بیداد

آری نشاندم از خود یک خاطره به یادت

امید تا تو روزی بسپاریش به یک باد

شوری به دل نشسته امید بر تو بسته

تا اینکه مهر ورزی از غم کنی دل آزاد

فردا که پیشم آیی تا مرحمش نمایی

بینی نمانده از من نه خاطری نه فریاد

نوشتن دیدگاه

ای محتسب چه دانی تقریر چیست فردا………

چشمی به خون نشانند، گویی به خون برانند

ای ساقی محبت جز ما مخواه از ما

گویی فشانده در کون هر زاهد ریایی

تخمی ز آه و حسرت تا بر نیاید آوا

گر ساغر محبت خالی شود شود ز حکمت

بر ما نهفته خوانند این جان حدیث زیبا

آهی که از دل تو بیرون شده ز حسرت

سوزد سیاهی شب تا جان رسد به فردا

ای آشنا تو منشین در سایه شقاوت

گویی بزن دلی ران بر موج های دریا

این تن نشسته تا جان در باورت بشوید

رحمی نما تو جانا تا بل رسد به ماواء

نوشتن دیدگاه

Older Posts »