Archive for داستانک

جلسه ختم قرآن … الحمدورلله رب العالمین

صبح تو خونه راحت و آروم دراز کشیده بودم رو تخت که فرناز زنگ زد. وقتی توی اون ساعت از روز شماره اش را روی آی دی کالر دیدم، سعی کردم تمام ذهنیات بد و خاطرات دردسرهام را از ذهنم پاک کنم و با نگاهی مثبت به این تماس نگاه کنم. اما فایده ای نداشت. فرناز بی موقع زنگ زده بود و برداشتن گوشی یعنی استقبال از دردسر. دستم را با اکراه بردم سمت گوشی تلفن، اما تا اومدم گوشی را بردارم، صدای زنگ قطع شد. تو دلم خندیدم، بعدشم نفس راحتی کشیدم و گفتم: … بخیر گذشت. اما فایده ای نداشت این را زنگ گوشی موبایلم می گفت که صداش با توجه به اینکه می دونستم کی پشت خطه ترسناک و آرامش به هم زن به نظر می رسید و همزمان این فکر رو به صورت موج توی مغزم می پیچوند که تصمیم با من نیست و باید تن بدم به دردسر.

نخندین به من. بذارین چند تا از خاطراتم را با فرناز براتون بنویسم تا بدونین فرناز چه موجود ناز و دوست داشتنی و فوق العاده دردسر سازی هست.

گوشی را برداشتم بعد از یه خورده جملات نامناسب که قابل گفتن نیست و گله از اینکه چرا می خواستم با جواب ندادن تلفن از سر بازش کنم و انکار من. بی مقدمه گفت: پاشو بیا بریم خونه بی بی.

این یعنی کیش و مات تو حرکت اول.

آب دهنم قورت دادم و گفتم: بی بی، خونه بی بی برای چی ؟ بی بی که الان چند ساله دیگه نذری شب بیست و یکم ماه رمضان را نمیده و به جاش خودش پول نذر را دست مستحقش می رسونه. تازه ما دیروز اونجا بودیم و بردیمش زیارت…. می دونستم فایده ایی نداره فقط می خواستم با این حرفا زودتر فرناز بگه موضوع چیه و اصل مطلب را بگه، تا با یک ذهنیت کامل راهی خونه بی بی بشم.

نه، اشتباه نکنین. من از بی بی بدم نمیاد که هیچ. تازه کلی هم از بی بی خوشم میاد و اونم میگه منو از فرناز که نوه اش باشه بیشتر دوست داره. راست و دروغش گردن خودش. اما، اینجوری زنگ زدن و گفتن فرناز یعنی اینکه باید یه کاری بکنیم که نباید خوشایند و جالب باشه. فرناز تند و سریع و گفت: هیچی دیگه بی بی را دعوت کردن بره جلسه ختم قرآن، اونم که نمی تونه تنها بره و خب تو هم بیا که من تنها نباشم و بعدشم تلفن را قطع کرد.

معنای جملات فرناز این بود. بی بی را دعوت کردن جلسه ختم قرآن و بی بی برای اینکه سختش نباشه و محتاج غریبه ها نشه و مردم را اذیت نکنه از فرناز خواسته همراهش بره تا بهتر و راحتتر بتونه روی پاهای کم توانش راه بره و فرناز هم گفته: باشه بی بی من زنگ می زنم مونا هم بیاد.

بی بی نسبت به سالهای گذشته خیلی کم توان تر شده بود. اینو وقتی فهمیدم که هشت تا پله را چند دقیقه طول کشید تا بالا بره.

دور تا دور اتاق پر بود از خانوم هایی که همشون تقریبن هم سن و سال بی بی بودن و فقط چند نفری توشون پیدا می شد که کم سالتر از بقیه باشن. همه داشتند آروم  و کم صدا سهم خودشون از ختم قرآن را می خوندند و ما آروم و بیصدا رفتیم یه گوشه نشستیم، بی بی از دور با چند تا از خانوم ها که از همسایگان بودند با اشاره سر و دست سلام و احوالپرسی کرد. منم از فرصت استفاده کردم دستم را آروم بردم زیر زانوی فرناز و یک نیشگون محکم ازش گرفتم. رنگش قرمز شد و از ترس بی بی صداشو خورد. زیرزیرکی بهش خندیدم و گفتم: بی حساب.

یه مقدار که گذشت، خانومی که مجلس گردان بود و بعدن فهمیدم بهش میگن » خانوم جلسه » رو به بی بی کرد و بعد سلام و احوالپرسی با بی بی گفت: حاج خانوم خدا خیرت بده که از برکت وجود شما پای دو تا جوون هم به این مجلس باز شد. برای سلامتیشون صلوات بفرستین و جمع یکصدا برای سلامتی ما صلوات فرستادند. بعد اون خانوم که فامیلیش توکلی بود، رو به من کرد و گفت درسته که مجلس زنونه است دخترم، اما موهاتو بپوشون. چون میگین آقا امام زمان به همراه خانوم فاطمه به تمام مجالسی که توش یادی از امام حسین میشه سر میزنن و اگر متوجه بشن حجابی مخدوشه خودشون وارد نمیشن و دم در منتظر خانوم فاطمه میشن که وارد مجلس شدن و این از ادب مهمان نوازی به دوره. بی بی رو به خانوم توکلی گفت: حاج خانوم، شما ببخشین جوونن و بی تجربه، نمیدونن. زیر لب طوری که فقط فرناز بشنوه چند تا بار فرناز کردم و با یک لبخند روسریم را کشیدم جلو و گفتم: من این مطلب را نمی دونستم و عذرخواهی کردم. خانوم توکلی ازم پرسید: قرآن خوندن بلدی ؟ تا اومدم جواب بدم فرناز پرید وسط حرفم و گفت: حاج خانوم دبیرستان که بودیم مونا قاری مدرسه بود و همیشه صبح سر صف مونا قرآن می خوند. بعد رو به من کرد و زبونش را طوری که فقط من ببینم در آورد و آروم گفت: نیشگون میگیری، 2 – 1 من.

بی بی که کنار دستم بود، سر من را بوسید و گفت: تا حالا بهم نگفته بودی. واقعن نمی دونستم چی بگم، نفسم بالا نمی اومد. آروم طوری که انگار از گفتن این موضوع توسط فرناز خجالت کشیدم و دارم شکسته نفسی می کنم، سرم را خم کردم پایین و با دست راست گوشه روسریم را مرتب کردم و گفتم: اون مال دوران دبیرستان بود. من به اندازه خانومهای این جلسه بلد نیستم. من فقط سوره های کوچیک قرآن را می خوندم.

خانوم توکلی رو به من کرد و گفت: الان هم فقط جز سی ام  مونده و سوره های کوچیک قرآن. شما هم یه قرآن را بردار و از سوره نبا بخون.

همانطور که نشسته بودم خم شدم و دستم را دراز کردم که یک قرآن از قرآن های وسط اتاق بردارم که بی بی آستینم را گرفت و کشید و با نگاه معنی داری گفت: مونا، مگه تو وضو داری ؟ …. نمی شد از زیرش در رفت و بهانه آورد، باید می رفتم وضو می گرفتم، از جایی که نشسته بودم پا شدم پا و رو به خانوم صاحبخونه کردم و پرسیدم: کجا می تونم وضو بگیرم ؟ با دستش به سمت چپ راهروی انتهای اتاق اشاره کرد.

پیش خودم تصمیم گرفتم حالا که قراره قرآن بخونم، وضوی کاملی هم بگیرم تا در جمع مسلمانان به شئوناتشون احترام گذاشته باشم و مثل آنها رفتار کرده باشم. با گشودن در سرویس بهداشتی و دستشویی معنای واقعی النظافته من الایمان را احساس کردم. سرویس بهداشتی به شدت زرد و متعفن بود، دستشویی هم دست کمی از اون نداشت. شیر آب را کمی باز کردم تا مبادا بازگشت قطرات آب از اون دستشویی کاملن بهداشتی به سوی من پرتاب بشه، توی اون شرایط سخت و فضای تنگ با هر زحمت و مرراتی که بود وضوی کاملی گرفتم و برگشتم به اتاق نشستم کنار دست بی بی.

و دیدم که بی بی داره جز سی ام قرآن را می خونه. تو دلم گفتم: خوب شد این چند تا سوره آخر را هم بی بی می خونه و ختم ماجرا و من از خوندن، قرآن معاف می شم. برای چند لحظه احساس خوبی داشتم. توی همین افکار بودم که صدای جمع بلند شد. اللهم صل و سلم علی رسول الله و آله الاطهار. بعدشم دعای ختم قرآن. دعا که تموم شد. خانوم توکلی رو به من گفت: حالا که قرآن ختم شد و تموم شد. شما هم برای اینکه از برکت ختم قرآن بی نصیب نمونی و وضوت هم بی اجر نمونه فاتحه الکتاب را بخون تا فردا ما ادامش را از بعد فاتحه الکتاب بخونیم و یه ختم قرآن جدید را تموم کنیم. تو دلم بلند گفتم: آخ جون، چون دیگه حتی نیازی به برداشتن قرآن هم نبود. صدام را صاف کردم و به اجبار به خدای یگانه پناه بردم از شر شیطان بیچاره که نمیدونم چه دشمنیی انسانها باهاش دارن.

و شروع کردم:

بسم الله الرحمن الرحیم ….

الحمد لله رب العالمین …

صدای خنده خانوم های توی جلسه فضای اتاق را شکافت. و خانوم توکلی با قیافه حق به جانب و صدای که نمایی از مهربونی توش بود گفت: می بینید تقصیر همین مدرسه و دانشگاههاست که هیچ چیز به بچه های ما یاد نمیدن.

دخترم الحمدورلله رب العالمین … !

بی بی گفت عیب نداره، دوباره می خونه و با دست روی پای من زد و آروم گفت: پیش میاد، حالا درستش را بخون.

اما من رومو کردم به طرف خانم توکلی و گفتم شما به حروف دقت کنین، اون «واو » و  » ر » را از کجا میارین به الحمد می چسبونین، فرمودند همین دیگه اگه عربی یادتون بدن یا خوب یادتون بدن. اینو نمی گی بعضی حروف و کلمات در عربی جور دیگه ایی خونده میشه !!!

ادامه بحث بی فایده بود. دوباره خوندم.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدورلله رب العالمین ….

قیافه فرناز مارموز که کنار من ریز ریز می خندید تماشایی بود و داشت برام شکلک در می آورد، با دو دست اشاره کرد.

3 – 1

داغون ِ داغون بودم.

رسیدیم خونه بی بی و من فرناز را بردم تو اون یکی اتاق و کمی دق دلیم رو سرش خالی کردم و بعد کلی خندیدیم.

بیرون که اومدم بی بی سجادشو پهن کرده بود رو به قبله و نشسته داشت نماز می خوند. صدای بی بی را به وضوح شنیدم که خوند.

الحمد لله رب العالمین … .

Comments (21)

سه صحنه و یک ماجرا «مرگ»

حقی از قشری ضایع شده، عده ای خروشیده اند و مرشدشان در میانه راه وا مانده، مریدان بی مرشد عنان از کف نمی دهند و خشمشان فقط پاسخ خشم است و غفلت، که مقیاسش نیز بسیار کوچکتر از ظلم رفته است. خوردنی بسیار و زدنی ناچار. در این میانه دوستی رخت اقامت این دنیا را به جبر بر می بندد، به اختیار خویش و مرد و مردانه می ماند و میمیرد.

—–

افسوس که رفت.

نمی توانست که بماند.

یادش گرام و مردانگی اش به جای باد.

*******

گم شده بود در هیاهوی شهر، بزرگ نبود اما بزرگ شده بود. همسری داشت و چهار کودک، وامانده امروز و نگران فردا، سرش تاب این همه ماجرا را نداشت. تن را سپرد به افیون هیجان انگیز و روح را مسخ آن کرد. روحش اندکی آرام شد و تن رفته رفته خسته تر ……

لحظات آخر بود. پیش چشمش هنوز رویای روزهای نیامده را داشت.

—–

افسوس که رفت.

نمی توانست که بماند.

یادش …… و اندوهش به جای باد.

*******

گم شده بود در هیاهوی شهر و حقی از او ضایع شده بود. نگاهش مانده بود بر راه به جای مانده، هنوز گام اول را هم نرفته بود. اما بسیار راه های دیگران را بسته بود. کلامشان را کوتاه کرده بود و مسیرشان را مسدود.

اندک اندک از احترامش کاسته می شد. به هر گوشه که می توانست چنگ انداخت. گم شده بود در هجوم اطلاعات، دهکده جهانی کاخ رویاهای او را ویران کرده بود و همچنان که بر روی صندلی راک خود جابجا می شد، فکری از میان ذهنش گذشت.

حالا بر رشته طناب آویزانِ از سقف تاب می خورد.

به مرادش رسیده بود. خبرش نقل محافل بود و موضوعش داغ. سیل پیام ها روان بود.

اما همگان غافل بودند از اندیشه لحظه آخر او ….

کاش نمی کردم.

کاش نمی ماندم.

کاش …. می رفتم.

—–

افسوس ….. نه.

می توانست که بماند.

یادش نیز بر جای نماند.

Comments (4)

چراغ روشن، دل خاموش

پاهایم درد می کرد از بس از پله های خانه بی بی را بالا و پایین رفته بودم. دلم می خواست همین الان همه می رفتند و من فرناز که از فرط خستگی به آستانه غش کردن رسیده بودیم، می رفتیم و کفه مرگمان را می گذاشتیم و در رویا می دیدیم که روز از راه رسیده و نه ظرف نشسته ای بر جای مانده و نه خانه به هم ریخته ای، اما نمی شد. هنوز ظرف های نسشته توی حمام بی بی باقی بود و ما باید هر چه زودتر کار شستن آنها را تمام می کردیم، چرا که سر شب و توی آن هیاهو که بی بی نمی توانست غسل شب قدر کند باید تا وقت باقی بود کار را تمام می کردیم.

توی همین فکرها بودم که دیدم بی بی در حالیکه چادرش را به کمرش بسته بود تا نزدیکی در آشپزخانه آمد و رو به من گفت: این غذای حاج ناصر رو که گفتم بذار یه گوشه کنار کجاست؟

در حالیکه به زور از جا برمی خواستم رو به بی بی گفتم آخه بی بی نازم حاج ناصر دیگه چرا؟ بی بی چشم غره ای رفت و آروم گفت: دختر.

دیگه جای حرف زدن نبود، بلند شدم و قابلمه بزرگ غذا و کاسه بزرگ آش را دادم دست بی بی. بی بی  اون قیافه دوست داشتنیش رو مهمون یه لبخند کرد و گفت: اینا که دیگه الان وقت پخت و پز ندارن، بی سحری میمونن، درست نیست.

حاج ناصر حجره دار بازار و معتمد محل بود و میهمان همیشگی سفره های نذر و نیاز بی بی مثل خیلیای دیگه که حتی وقتی میومدن هم حال خوردن نداشتن از سر سیری حتی توی دل ماه رمضون و شب قدر!

این کار هر ساله بی بی بود شب بیست و یکم ماه رمضان که می شد، بی بی سفره آش نذریش به راه بود، ما هم که هر چی ازش بیشتر سئوال کردیم کمتر فهمیدیم که دلیلش نذرش چی بوده، فرناز هم که نوه بی بی بود و دوست من نمی دونست.

چند سالی بود که من و فرناز بعد از اینکه همه می رفتند، می موندیم تا به بی بی کمک کنیم که باقی کارها رو انجام بدهد، البته دو ـ سه سالی بود که کسی جز من و فرناز کلا برای کمک نمی اومد، بی بی هم همیشه غر می زد که ۵ تا عروس و ۲ تا داماد دارم و اینهمه نوه نتیجه اما انگار هیچکی رو ندارم، اگه این ذلیل مرده و این دوست قرتیشم نبودن که دیگه نمی دونستم چه خاکی باید تو سرم کنم، بمیرم که نبینم روزهای بعد این رو. به اینجا که رسید بغض بی بی رها شد توی فضای خونه و غم دل ما دو تا رو چنگ زد. فرناز طفل معصوم خزید یه گوشه و آروم در حالیکه اشک می ریخت و جوری که گوش های کمی سنگین شده بی بی نشنوه، گفت: همه کندن و بردن و خوردن ارث پدری نن جونو حالا که دیگه همین یه خونه مونده و زمین شهرستان کاری باهاش ندارن، خیالشون راحته که قیمتشون میره بالا، والا دور از جون بی بی تا رفتنش هم صبر نمی کردن و این آخری دلشو ترکوند و های های گریش رفت به آسمون.

بی بی از جاش بلند شد و رفت سر فرناز و گرفت توی دامنش و بیخ گوشش گفت: چیه، چه مرگته باز تا من یه چیزی گفتم، مثل خر لنگ معطل چش، بهونه گیر آوردین برای کار نکردن پاشین، پاشین که الان وقت می گذره ننه، اونوقت من دوباره به غسل شب قدرم دیگه نمی رسم. بعد هم در حالیکه صورتش رو کج و کوله می کرد گفت: پاشین که الان دوباره حرف میارین وسط و بحث چگونگی ادای تکلیف و نذر در ایام حاضر رو برام پیش میکشین و اونوقت مثل پارسال من بدبخت از فیض غسل شب قدر می مونم.

شلیک خنده من و فرناز طاق اتاق رو لرزند تا حالا نه از بی بی یه همچین کاری دیده بودیم و نه اینکه توقع داشتیم بی بی حرفای پارسال رو به این خوبی به یاد بیاره. هیجان زده خودمو انداختم تو دامن بی بی و سرم رو گذاشتم روی پای بی بی روبروی سر فرناز، بی بی گفت نخندین دخترا معصیت داره، امشب شب قتل مولاست، بعدشم بی بی خم شد و جفتمون رو ماچ کرد و گفت پاشین دخترا، پاشین شما که دین و ایمون درست و درمونی که ندارین حداقل کمک کنین به من تا به فرایض امشب برسم بلکه شما هم از ثوابش بی نصیب نمونین.

بلند شدمو صورت بی بی رو بوسیدم و قبل از اینکه بگم الهی قربونت برم بی بی، بی بی گفت اه اه اه  صورتم رو کثیف کردی تو امشبم دست از این قرتی بازیا ور نداشتی؟ کی قرار بوده امشب بیاد اینجا؟ فرناز شیطون شد و با خنده گفت همون دیگه ننه، بی بی که قضیه رو جدی گرفته بود بود با تغیر گفت: کی؟ …..   که خنده فرناز بی بی رو به خودش آوورد و گفت: الهی ذلیل بمیرین شما دو تا که غیر از سر کار گذاشتن من پیرزن کار دیگه ای ندارین و از جاش بلند شد و گفت: اگه نمیرین ظرفها رو بشورین خودم برم.

دیگه بیشتر از این نمی شد با بی بی سر به سر گذاشت، با فرناز رفتیم توی حموم نصف بیشتر حموم نسبتا بزرگ بی بی پر از ظرفهای نشسته بود که انتظار ما رو می کشیدن، فرناز آهی کشید و گفت ای خدا، بی بی هم که انگار منتظر همین بهانه بود گفت: با خدا چیکار داری؟ زود ظرفا رو بشورین که می خوام زودتر بخوابم، می خوام فردا سر حال باشم که بریم امامزاده صالح، فرناز در مونده گفت: وای نه بی بی ما اینا رو هم که تموم کنیم باید خونه رو جمع و جور کنیم که تا خود صبح طول می کشه، بی بی با دو تا لیوان شربت که جهت دراز گوش کردن ما بود اومد و با لبنخد همیشگیش گفت: این کارا که خستگی نداره، کار کنین و غر نزنین، فردا همینا براتون میمونه جونم. بعدم رفت صندلی تاشو کوچیکش رو آوورد کنار در حموم گذاشت و نشست همون جا.

********

بعد از ظهر توی خونه روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم آخرین لحظات ضعف رو سپری می کردم تا برسیم به اذان و دل سیری از عزا در بیاورم که تلفن زنگ زد، مادرم که توی هال بود گوشی را برداشت و پس از سلام و حال و احوالی کوتاه رو به اتق من کرد و گفت: گوشی را بردار، فرنازه. با سختی از جام بلند شدم و به سمت تلفن حرکت کردم.

الو، سلام فرناز چطوری؟ نمی شد یکساعت دیگه زنگ بزنی، دارم میمیرم، بمیری که از دستت راحت شم.

فرناز از اون طرف سیم گفت تقصیر من نیست به خدا خونه بی بی ام، گفته الا و لل لا همین الان زنگ بزنم که قرار نزاری جایی برای فردا، ماشین باباتم بگیر. با خنده گفتم: سلامم علیک، خوبی؟ فرناز لحن ملتمسانشو تغییر داد و گفت مرض، مگه تو خودت بی بی رو نمی شناسی، اصلا تقصیر منه بیا با خودش صحبت کن. سریع گفتم غلط کردم، گوشی رو نگه دار پیش خودت تو رو خدا، باشه، باشه، فردا میام و یه نگاهی به بابا کردم که کنارم بود و داشت استراق سمع می کرد، خندش گرفت و سری تکون داد، ادامه دادم ماشین بابا رو هم میارم، فقط بگو ساعت چند؟ کجا میریم؟ خوب شد؟ از اون طرف سیم صدای خنده فرناز میومد که می گفت: کلک خوردی، بی بی اینجا نبود، سلام رسوند و گفت، اگه اومدنی شدی بهت بگم ساعت شیش و نیم در خونه ما باشی، میریم امامزاده صالح. هنوز صالح رو خوب با زبون ادا نکرده بود که گفتم: زهر مار، دیونه، فقط به خاطر بی بی میام، خداحافظ.

راس ساعت شیش و نیم جلوی در خونه بی بی بودم و دستم روی زنگ، بی بی در و باز کرد و گفت: بریم. نشستیم توی ماشین و حرکت کردیم. توی مسیر بی بی از سفره آش امسال تعریف می کرد و اینکه می خواد یک دیگ دیگه به نذر هر سالش اضافه کنه و برای همین چون فکر می کرده ما دیگه خیلی خسته می شیم و شاید به زیارت فردای سفره نذری نرسه ترجیح داده زیارت رو یکی دو روزی جلو بندازه، من که از این زرنگی بی بی خندم گرفته بود، خودم رو کنترل کردم و گفتم: بی بی حالا برای چی می خوای بیشتر نذری بدی؟ بی بی صورتش و رو به خیابون کرد و گفت: من نمی دونم چند سال دیگه زنده باشم، می دونمم بعد من بچه هام برای حفظ یاد منم که شده از این کارا نمی کنن می خوام تا زنده ام و سر پا ثواب و توشه بیشتری برای خودم چمع کنم. احساس کردم ادامه بحث های همیشگی این چند سال با بی بی فایده ای نداره. به امامزاده که رسیدیم بی بی رفت یه گوشه و مشغول نماز و دعا شد، من و فرنازم یه گوشه دیگه نشستیم بودیم و داشتیم آروم صحبت می کردیم.

میونه نماز بی بی متوجه شدم خانم میانسالی که نزدیک بی بی به دیوار حرم تکیه داده، داره عجز و لابه می کنه و کم کم صدای اون تبدیل به ضجه شد. بی بی نمازش رو خونده و نخونده برگشت طرف اون بنده خدا. از اونجایی که ما نشسته بودیم فقط دیدیم که بی بی داره اون و آرام میکنه و یواش یواش نشوندش به درد دل.

ساعتی که گذشت بی بی بلند شد و اومد طرف من و گفت: ببینم امروز که بابات ماشینش رو نمی خواد.

از امامزاده که بیرون اومدیم بی بی رو به اون خانوم میانسال که حالا دیگه بهش می گفت کوکب خانوم کرد و گفت: کوکب خانوم بشین جلو کنار این دختر گلم و فقط بهش بگو کجا بره.

 ********

حالا دیگه بی بی برای جشن نیمه شعبان هم نه پولی می داد و نه اینکه اجازه می داد جلوی در خونش رو چراغونی کنن و در جواب به همه می گفت: آدم چراغ روشن می کنه برای اینکه توی تاریکی جایی رو ببینه یا کسی جایی رو ببینه، اما آقا قربونش برم که از کوچه نمی آد که کوچه رو روشن کنیم، آقا از راه دل آدما میاد به جای کوچه دلتون رو روشن کنین. 

نوشتن دیدگاه