Archive for نوامبر, 2007

سه صحنه و یک ماجرا «مرگ»

حقی از قشری ضایع شده، عده ای خروشیده اند و مرشدشان در میانه راه وا مانده، مریدان بی مرشد عنان از کف نمی دهند و خشمشان فقط پاسخ خشم است و غفلت، که مقیاسش نیز بسیار کوچکتر از ظلم رفته است. خوردنی بسیار و زدنی ناچار. در این میانه دوستی رخت اقامت این دنیا را به جبر بر می بندد، به اختیار خویش و مرد و مردانه می ماند و میمیرد.

—–

افسوس که رفت.

نمی توانست که بماند.

یادش گرام و مردانگی اش به جای باد.

*******

گم شده بود در هیاهوی شهر، بزرگ نبود اما بزرگ شده بود. همسری داشت و چهار کودک، وامانده امروز و نگران فردا، سرش تاب این همه ماجرا را نداشت. تن را سپرد به افیون هیجان انگیز و روح را مسخ آن کرد. روحش اندکی آرام شد و تن رفته رفته خسته تر ……

لحظات آخر بود. پیش چشمش هنوز رویای روزهای نیامده را داشت.

—–

افسوس که رفت.

نمی توانست که بماند.

یادش …… و اندوهش به جای باد.

*******

گم شده بود در هیاهوی شهر و حقی از او ضایع شده بود. نگاهش مانده بود بر راه به جای مانده، هنوز گام اول را هم نرفته بود. اما بسیار راه های دیگران را بسته بود. کلامشان را کوتاه کرده بود و مسیرشان را مسدود.

اندک اندک از احترامش کاسته می شد. به هر گوشه که می توانست چنگ انداخت. گم شده بود در هجوم اطلاعات، دهکده جهانی کاخ رویاهای او را ویران کرده بود و همچنان که بر روی صندلی راک خود جابجا می شد، فکری از میان ذهنش گذشت.

حالا بر رشته طناب آویزانِ از سقف تاب می خورد.

به مرادش رسیده بود. خبرش نقل محافل بود و موضوعش داغ. سیل پیام ها روان بود.

اما همگان غافل بودند از اندیشه لحظه آخر او ….

کاش نمی کردم.

کاش نمی ماندم.

کاش …. می رفتم.

—–

افسوس ….. نه.

می توانست که بماند.

یادش نیز بر جای نماند.

Comments (4)

من شاکرم خدا را …

من شاکرم خدا را بر چشمهای بینا

بر گونه های خندان بر صد هزار رویا

من شاکرم خدا را تا اوج هر ستاره

بر حرمتی که بخشید بر قلب گشته خاره

من شاکرم خدا را بر بوسه های رندان

در شامگاه تیره بر خاطرات یاران

من شاکرم خدا را بر لطفهای یاران

بر نغمه ای که بُردست این شام سرد هجران

من شاکرم خدا را بر قطره های باران

آن قطره ای که بخشد از چشم تو به من جان

من شاکرم خدا را بر این نوید عریان

با روزن نگاهت بخشید بر تنم جان

Comments (5)

اسباب کشی

خودم هم هنوز نمی دانم که چرا و به چه علت دسترسی من به وبلاگ قبلی ام غیر ممکن شد.

به هر روی هر چه که بود اکنون در این محیط و اینجا پی خواهم گرفت گفتن خود را و بیشتر از پیش آماده شنیدنم.

اما هوای اسباب کشی برای من هوای دیگری بود اگر بگویم که با نم اشکی نیز همراه شد، دروغ نگفته ام.

برای من فرض اسباب کش فرض جلای وطن بود رفتن از محیطی که همه چیزش برایم آشنا تر بود به محیطی که از آن کمتر می دانستم. رفتن از محیطی وطنی به محیطی که به من کمتر رنگ تعلق داشت، می دانم که در دنیای مجاز اینگونه اندیشیدن بسیار کودکانه می نمایاند. اما فرض رفتنی که در آن بازگشتی را نمی توان متصور بود غمی عجیب بر دل می نهند و من به یاد تمام کوچندگان وطن قلبم آکنده از اندوه بود و لبم نجوا گر تمام ترانه هایی که شرح غربت آنان را می سرود.

Comments (11)

سلامی دوباره

سلام

فعلا فقط همین

Comments (1)

افسوس

در باور و خیالم هرگز نرفتی از یاد

ای یادگار خوبی ای نازنین در یاد

در این شب زمانه در این سکوت خانه

وارد شدی به شامم چون روز رفته از یاد

سودای دل نمودی با قطره های اشکت

از من که در غم تو بشکسته ام به نم باد

دانم که دل شکستم از دلبر زمانه

تا رفتی از بر من برگشته بخت این شاد

تار دلم شکسته روزم به شب نشسته

از بی کسی این دل آهم شده چو فریاد

در شور هر ترانه در خلوت شبانه

دارم هزار منظر از لطف تو به هر یاد

آید به یادم آن دم گفتی مرنج از غم

تا من هزارت هستم بر کن شرارش از یاد

آری به مهر بستی عهدی برون ز هستی

روزی که با تو گفتم هر آرزوی در یاد

مهرت نشست بر دل گشتی عزیز محفل

کاش این نمی شدی چون بر کنمدت ز بنیاد

پایم بماند در گل زخمی نشست بر دل

روزی که بر تو کردم ظلمی چنان و بیداد

آری نشاندم از خود یک خاطره به یادت

امید تا تو روزی بسپاریش به یک باد

شوری به دل نشسته امید بر تو بسته

تا اینکه مهر ورزی از غم کنی دل آزاد

فردا که پیشم آیی تا مرحمش نمایی

بینی نمانده از من نه خاطری نه فریاد

نوشتن دیدگاه

ای محتسب چه دانی تقریر چیست فردا………

چشمی به خون نشانند، گویی به خون برانند

ای ساقی محبت جز ما مخواه از ما

گویی فشانده در کون هر زاهد ریایی

تخمی ز آه و حسرت تا بر نیاید آوا

گر ساغر محبت خالی شود شود ز حکمت

بر ما نهفته خوانند این جان حدیث زیبا

آهی که از دل تو بیرون شده ز حسرت

سوزد سیاهی شب تا جان رسد به فردا

ای آشنا تو منشین در سایه شقاوت

گویی بزن دلی ران بر موج های دریا

این تن نشسته تا جان در باورت بشوید

رحمی نما تو جانا تا بل رسد به ماواء

نوشتن دیدگاه

توهین، توهین است از طرف هر کس که می خواهد باشد

دو روز پیش لینکی با عنوان یک اتفاق ساده و یا یک فاجعه توسط کاربر خوشنام و خوش گفتار بالاترین با یوزر furogh 2007 ارسال شد که به حواشی انتشار فیلم حادثه تجاوز به دختری می پرداخت و اشاره کرده بود به بی تفاوتی جامعه نسبت به این قبیل حوادث، فارغ از بحث های انجام شده در کامنت های ذیل این لینک که متاسفانه با کامنت های بی جای جناب آقای سید ابراهیم نبوی با یوزر داورخان به انحراف رفت، من به عنوان یک کاربر بالاترین و بر اساس قوانین بالاترین که توهین به سایر کاربران را نهی کرده و یوزر شخص توهین کننده مسدود می گردد. تقاضامندم به دلیل توهین به furogh 2007 با توجه به این نکته که اسم وبلاگ فروغ هردمبیل نوین است و تمام کسانیکه به این لینک مثبت داده اند از جمله خودم یوزر شخص داورخان مسدود گردد.

Comments (1)

رطب خورده کی منع خرما کند یا نقش تجربه کجاست؟

چندی پیش برادرم مجادله ای مختصر داشت با یکی از دوستانش، بحث بر سر این بود که دوستش او را منع می کرد از راهی که در پیش گرفته بود و می گفت که خود پیش تر آن راه را پیموده و ضررش را به چشم دیده است و نهی می کرد برادرم را از ادامه راهی که در پیش گرفته بود و برادرم با لجبازی کودکانه ای به دوستش نهیب می زد که خب، رطب خورده کی منع خرما کند. چرا نمی گذاری که من هم خودم تجربه کنم؟ تو به گاه تجربه، تجربه ات را کردی و اکنون نوبت من است که دریابم این دریای اتفاق را.

خارج از اینکه حق با کدام طرف بود به این فکر فرو رفتم که نقش تجربه و استفاده از آن در زندگی ما چیست؟ به این فکر فرو رفتم که از پس این جمله رطب خورده کی منع خرما کند چه لطماتی که بر جامعه ما وارد نیامده است.

پدر و مادر تجربیات گرانبهای خود را که حاصل عمر رفته و اشتباهات و خطاهای آنهاست از چشم فرزند دور می دارند که به هنگام نصحیت فرزند با جمله معروف رطب خورده کی منع خرما کند، از طرف وی مواجه نشوند و فرزند نیز به واسطه فقر آگاهی نسبت به تجربه پدر و مادر به هنگام نصیحت بر می آشوبد که تو از کجا می دانی و مگر خود تجربه کرده ای؟ پاسخ و واکنش های والدین و فرزند از پیش روشن است اگر پاسخ والدین آری باشد که همان حدیث مکرر است و اگر با پیش فرض جواب فرزند، پاسخ شان منفی باشد که استدلال فرزند نا آگاهی اوست نسبت به شرایط موجود و عجیب ملغمه ای است این.

نتیجه آنکه ما پیوسته تجربه پدران و مادرانمان را تکرار می کنیم و همواره در جای اولیم. سال ها از پی هم می گذرند و توالی تجربیات پیشین و نسل های گذشته را داریم. از همان سوراخ پیشین گزیده می شویم و بر سر فرزند همان کلاهی می رود که بر سر پدر و مادرش رفته است و ……

کجا باید گسست این حلقه تکرار را و کدامین نسل حاضر است پای از این فرهنگ کتمان رطب خوردن و نصیحت رطب خور را نشنیدن بیرون بکشد و بر تجربه اش خود را سرزنش نکند که اگر حکایت، حکایت استفاده از تجربه دیروز شود. دیروز تلخ والدین برای فرزندان نوید بخش صبح روشن خواهد بود.

نوشتن دیدگاه