Archive for سپتامبر, 2007

گیجم، گنگم، خاموش

چند وقتیست که سایه دلهره بر سرا پرده حیات و زندگی امان نقش نفرت آور خود را تحمیل نموده و اضطراب و استرس میهمان لحظه های زندگی امان شده است.ضربات بی وقفه اقتصاد بیمار بر پیکره این جامعه تب دار فقر و خشونت اثراتش را کارگر تر نموده و پدر فرزند می کشد به آرزوی ندیدن روزی بازپسین که نمی داند به کجا ره خواهد برد. مرد خانه بی نقاب مسئولیت خود را فرو می نهد و از خجلت بی پایان عدم تامین معاش دلبندان و همسرش خود را راهی دیاری می کند که می گویند باقیست.مادر تن می فروشد که دخترش از سر نیاز چنین نکند و دختر تن می فروشد که شاید زانوان خسته مادر را تاب دیگری بیش بماند برای این راه دشوار که بی یار نماند.نفیر بیم آلود جنگ از هر سوی در ترنمی وحشت زا هر روز دمی به دمان دمنده اش افزوده می شود و این جماعت خسته و خواب از خستگی آن را نمی بینند و نمی شنوند و یا نمی خواهند که بشنوند که گویی کج خیالی شیرینی شاد شان می کند که اگر ندانم، نمی آید.از بالاتر که می نگری گویی دستانی کتاب تاریخ این دیار را به دست گرفته و از وسط خم نموده اند و با فشاری اندک صفحات آن را پیاپی و بی وفقه متورق می کنند که رقص شتاب آلوده ما شتابنده تر دیده شود و هیجان خود را افزونتر کنند و بر شادی نفرت آلود شان بیافزایند. نه، اینچنین در تکاپوی دائم بودن بی وقفه نه تنها مجالی به من نمی دهد برای اندیشه، بلکه صاحبان این دستان شوم عافیت کش را به هیجانی بیشتر ترغیب می کند که حرکات مرا تند تر بخواهند بر صفحات اکنون تاریخ و هیجان کثیف شان بدینگونه بیشتر سازند.

نه، لختی درنگ جایز است، برای زدودن گیجی، لختی درنگ جایز است برای زدودن گنگی و لختی درنگ جایز است برای رسیدن به خموشی اندک که این صفحات پر التهاب را از هیجان تهی کند و انگیزه را از این دستان شوم بگیرد باد که چنین شود.

نوشتن دیدگاه

این سه حرف جذاب، آن دو حرف ساده

بی تفاوت منشین

گام آهسته بزن

دل من

    گمشده است

زیر پاهای شماست

در کنار پویش

پشت اشکی مینا

زیر آوار زمان

  در بلندای سئوال

     در جنون منطق

      در حقیر احساس

        در دو حرف ساده

دل من هم دل توست

پس بیا ما بکشیم

یک دیوار

دور هر دیواری

دور پای آنها

دور آوار زمان

دور آیا، تردید

دور این منطق پیر

دور هر حرف سیاه

پس بیا

در بهار خوشرنگ

در تب تابستان

در زمستان و خزان

بنشانیم سه حرف آن را

به تن ساده امان

تا که پا گیرد و فریاد کند

من همین جا هستم

زیر چتر شادی

در کنار پویش

پشت اشکی مینا

زیر آهنگ زمان

در بلندای جواب

در حقیر منطق

در جنون احساس

در دو حرف ساده

نوشتن دیدگاه

اطاعت امر پدر بزرگ یا من و پدر بزرگ و باران و احمدی نژاد و ماه رمضان

دیشب که داشتم اندک اندک خود را آماده خواب و رختخواب می کردم تلفن زنگ خورد و مادرم گفت: بیا بابا بزرگته با تو کار داره.

گوشی را گرفتم و پیرمرد بعد از پرسیدن حالم گفت: دخترم بابات می گفت تو توی کامپیوتر یه چیزایی می نویسی و همه دنیا می تونن ببینن راست میگه، با کمی تامل گفتم: خب آره، چطور مگه آقا جون.

پیرمرد مکثی کرد و گفت: یعنی آقای احمدی نژاد هم می تونه ببینه، گفتم: شاید چیزی شده آقا جون.

پدر بزرگم گفت ببین دخترم امروز از رادیو شنیدم توی شهر ادارات را برای ماه رمضون ساعات کارشون رو کم کردن.

گفتم: خب آره، پیرمرد گفت: همین دیگه میدونی الان فصل برداشت گندم و کار ماست، گفتم: آره میدونم.

گفت: آقای احمدی نژاد که اومده بود شهرستان نزدیک روستای ما شنیدم توی سخنرانیش گفته من با خدا ارتباط دارم و خدا به من میگه که چه کار باید بکنم، گفتم: خب، بنده خدا گفت: خب حالا تو هم توی کامپیوترت بنویس برای آقای احمدی نژاد که اگه می خواد عدالت رعایت شه از خدا بخواد فصل بارندگی را کمی عقب بندازه تا ما هم راحت بتونیم به عبادتمون برسیم.

نوشتن دیدگاه

سئوال روز (۲)

یاد روزهای پایانی دوره دوم ریاست جمهوری خاتمی افتاده ام که عده ای از دوستان می گفتند کاش ۸ سال پیش رقیب خاتمی رای می آورد و اکنون اوضاع حالتی مشخص تر داشت.

امروز هم که رئیس مجلس خبرگان مشخص و برخی از دوستان در عرش سیر می کنند، این سئوال، عجیب فکرم را آشفته کرده که آیا فردا نخواهیم گفت کاش و آیا این انتخاب ما را از هدفمان دور تر نمی کند؟

نوشتن دیدگاه

کودکان را نکشیم

همه همت ما

از برای فردا

کودکانی بهتر

سفره ای افزونتر

روزهایی روشن

پس به آواز صعود

در پناه فردا

با نفیری خوش رنگ

که صدایش

همه آواز عذاب و ترس است

کودکان را نکشیم

کودکان را نکشیم

با سپاس از دوست گرامی ام در بالاترین سینا (ویرگو) که الهام بخش این کلمات بود

نوشتن دیدگاه