Archive for اوت, 2007

پرده

پرده این نقش خیال

پرده این محرم راز

پرده ها اکرانند

به میان من و تو

و اگر

باز فرو اندازیم

تن بی پایه و چین خورده اشان

همگی شاد شویم

همه آزاد شویم

نوشتن دیدگاه

پفک

بسته اسنک را می گشایم آرام

حجم افکار پراکنده من

باد کرده ز بیداد زمان

بسته دوم را می گشایم آرام

به بهای خطی از نو

به تن کاغذ پاک

بسته دل چه کنم

به کدامین قیمت

سر آن باز کنم

نوشتن دیدگاه

صفحه وبلاگم

صفحه وبلاگم

صفحه پاکی نیست

تن آن گلگون است

ز جفای تن من

بهر آسایش تن

نام من مستور است

دل من مستور است

خود من مستور است

ننگ بر این تن من

تن آسوده ز بیداد زمان

نوشتن دیدگاه

چراغ روشن، دل خاموش

پاهایم درد می کرد از بس از پله های خانه بی بی را بالا و پایین رفته بودم. دلم می خواست همین الان همه می رفتند و من فرناز که از فرط خستگی به آستانه غش کردن رسیده بودیم، می رفتیم و کفه مرگمان را می گذاشتیم و در رویا می دیدیم که روز از راه رسیده و نه ظرف نشسته ای بر جای مانده و نه خانه به هم ریخته ای، اما نمی شد. هنوز ظرف های نسشته توی حمام بی بی باقی بود و ما باید هر چه زودتر کار شستن آنها را تمام می کردیم، چرا که سر شب و توی آن هیاهو که بی بی نمی توانست غسل شب قدر کند باید تا وقت باقی بود کار را تمام می کردیم.

توی همین فکرها بودم که دیدم بی بی در حالیکه چادرش را به کمرش بسته بود تا نزدیکی در آشپزخانه آمد و رو به من گفت: این غذای حاج ناصر رو که گفتم بذار یه گوشه کنار کجاست؟

در حالیکه به زور از جا برمی خواستم رو به بی بی گفتم آخه بی بی نازم حاج ناصر دیگه چرا؟ بی بی چشم غره ای رفت و آروم گفت: دختر.

دیگه جای حرف زدن نبود، بلند شدم و قابلمه بزرگ غذا و کاسه بزرگ آش را دادم دست بی بی. بی بی  اون قیافه دوست داشتنیش رو مهمون یه لبخند کرد و گفت: اینا که دیگه الان وقت پخت و پز ندارن، بی سحری میمونن، درست نیست.

حاج ناصر حجره دار بازار و معتمد محل بود و میهمان همیشگی سفره های نذر و نیاز بی بی مثل خیلیای دیگه که حتی وقتی میومدن هم حال خوردن نداشتن از سر سیری حتی توی دل ماه رمضون و شب قدر!

این کار هر ساله بی بی بود شب بیست و یکم ماه رمضان که می شد، بی بی سفره آش نذریش به راه بود، ما هم که هر چی ازش بیشتر سئوال کردیم کمتر فهمیدیم که دلیلش نذرش چی بوده، فرناز هم که نوه بی بی بود و دوست من نمی دونست.

چند سالی بود که من و فرناز بعد از اینکه همه می رفتند، می موندیم تا به بی بی کمک کنیم که باقی کارها رو انجام بدهد، البته دو ـ سه سالی بود که کسی جز من و فرناز کلا برای کمک نمی اومد، بی بی هم همیشه غر می زد که ۵ تا عروس و ۲ تا داماد دارم و اینهمه نوه نتیجه اما انگار هیچکی رو ندارم، اگه این ذلیل مرده و این دوست قرتیشم نبودن که دیگه نمی دونستم چه خاکی باید تو سرم کنم، بمیرم که نبینم روزهای بعد این رو. به اینجا که رسید بغض بی بی رها شد توی فضای خونه و غم دل ما دو تا رو چنگ زد. فرناز طفل معصوم خزید یه گوشه و آروم در حالیکه اشک می ریخت و جوری که گوش های کمی سنگین شده بی بی نشنوه، گفت: همه کندن و بردن و خوردن ارث پدری نن جونو حالا که دیگه همین یه خونه مونده و زمین شهرستان کاری باهاش ندارن، خیالشون راحته که قیمتشون میره بالا، والا دور از جون بی بی تا رفتنش هم صبر نمی کردن و این آخری دلشو ترکوند و های های گریش رفت به آسمون.

بی بی از جاش بلند شد و رفت سر فرناز و گرفت توی دامنش و بیخ گوشش گفت: چیه، چه مرگته باز تا من یه چیزی گفتم، مثل خر لنگ معطل چش، بهونه گیر آوردین برای کار نکردن پاشین، پاشین که الان وقت می گذره ننه، اونوقت من دوباره به غسل شب قدرم دیگه نمی رسم. بعد هم در حالیکه صورتش رو کج و کوله می کرد گفت: پاشین که الان دوباره حرف میارین وسط و بحث چگونگی ادای تکلیف و نذر در ایام حاضر رو برام پیش میکشین و اونوقت مثل پارسال من بدبخت از فیض غسل شب قدر می مونم.

شلیک خنده من و فرناز طاق اتاق رو لرزند تا حالا نه از بی بی یه همچین کاری دیده بودیم و نه اینکه توقع داشتیم بی بی حرفای پارسال رو به این خوبی به یاد بیاره. هیجان زده خودمو انداختم تو دامن بی بی و سرم رو گذاشتم روی پای بی بی روبروی سر فرناز، بی بی گفت نخندین دخترا معصیت داره، امشب شب قتل مولاست، بعدشم بی بی خم شد و جفتمون رو ماچ کرد و گفت پاشین دخترا، پاشین شما که دین و ایمون درست و درمونی که ندارین حداقل کمک کنین به من تا به فرایض امشب برسم بلکه شما هم از ثوابش بی نصیب نمونین.

بلند شدمو صورت بی بی رو بوسیدم و قبل از اینکه بگم الهی قربونت برم بی بی، بی بی گفت اه اه اه  صورتم رو کثیف کردی تو امشبم دست از این قرتی بازیا ور نداشتی؟ کی قرار بوده امشب بیاد اینجا؟ فرناز شیطون شد و با خنده گفت همون دیگه ننه، بی بی که قضیه رو جدی گرفته بود بود با تغیر گفت: کی؟ …..   که خنده فرناز بی بی رو به خودش آوورد و گفت: الهی ذلیل بمیرین شما دو تا که غیر از سر کار گذاشتن من پیرزن کار دیگه ای ندارین و از جاش بلند شد و گفت: اگه نمیرین ظرفها رو بشورین خودم برم.

دیگه بیشتر از این نمی شد با بی بی سر به سر گذاشت، با فرناز رفتیم توی حموم نصف بیشتر حموم نسبتا بزرگ بی بی پر از ظرفهای نشسته بود که انتظار ما رو می کشیدن، فرناز آهی کشید و گفت ای خدا، بی بی هم که انگار منتظر همین بهانه بود گفت: با خدا چیکار داری؟ زود ظرفا رو بشورین که می خوام زودتر بخوابم، می خوام فردا سر حال باشم که بریم امامزاده صالح، فرناز در مونده گفت: وای نه بی بی ما اینا رو هم که تموم کنیم باید خونه رو جمع و جور کنیم که تا خود صبح طول می کشه، بی بی با دو تا لیوان شربت که جهت دراز گوش کردن ما بود اومد و با لبنخد همیشگیش گفت: این کارا که خستگی نداره، کار کنین و غر نزنین، فردا همینا براتون میمونه جونم. بعدم رفت صندلی تاشو کوچیکش رو آوورد کنار در حموم گذاشت و نشست همون جا.

********

بعد از ظهر توی خونه روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم آخرین لحظات ضعف رو سپری می کردم تا برسیم به اذان و دل سیری از عزا در بیاورم که تلفن زنگ زد، مادرم که توی هال بود گوشی را برداشت و پس از سلام و حال و احوالی کوتاه رو به اتق من کرد و گفت: گوشی را بردار، فرنازه. با سختی از جام بلند شدم و به سمت تلفن حرکت کردم.

الو، سلام فرناز چطوری؟ نمی شد یکساعت دیگه زنگ بزنی، دارم میمیرم، بمیری که از دستت راحت شم.

فرناز از اون طرف سیم گفت تقصیر من نیست به خدا خونه بی بی ام، گفته الا و لل لا همین الان زنگ بزنم که قرار نزاری جایی برای فردا، ماشین باباتم بگیر. با خنده گفتم: سلامم علیک، خوبی؟ فرناز لحن ملتمسانشو تغییر داد و گفت مرض، مگه تو خودت بی بی رو نمی شناسی، اصلا تقصیر منه بیا با خودش صحبت کن. سریع گفتم غلط کردم، گوشی رو نگه دار پیش خودت تو رو خدا، باشه، باشه، فردا میام و یه نگاهی به بابا کردم که کنارم بود و داشت استراق سمع می کرد، خندش گرفت و سری تکون داد، ادامه دادم ماشین بابا رو هم میارم، فقط بگو ساعت چند؟ کجا میریم؟ خوب شد؟ از اون طرف سیم صدای خنده فرناز میومد که می گفت: کلک خوردی، بی بی اینجا نبود، سلام رسوند و گفت، اگه اومدنی شدی بهت بگم ساعت شیش و نیم در خونه ما باشی، میریم امامزاده صالح. هنوز صالح رو خوب با زبون ادا نکرده بود که گفتم: زهر مار، دیونه، فقط به خاطر بی بی میام، خداحافظ.

راس ساعت شیش و نیم جلوی در خونه بی بی بودم و دستم روی زنگ، بی بی در و باز کرد و گفت: بریم. نشستیم توی ماشین و حرکت کردیم. توی مسیر بی بی از سفره آش امسال تعریف می کرد و اینکه می خواد یک دیگ دیگه به نذر هر سالش اضافه کنه و برای همین چون فکر می کرده ما دیگه خیلی خسته می شیم و شاید به زیارت فردای سفره نذری نرسه ترجیح داده زیارت رو یکی دو روزی جلو بندازه، من که از این زرنگی بی بی خندم گرفته بود، خودم رو کنترل کردم و گفتم: بی بی حالا برای چی می خوای بیشتر نذری بدی؟ بی بی صورتش و رو به خیابون کرد و گفت: من نمی دونم چند سال دیگه زنده باشم، می دونمم بعد من بچه هام برای حفظ یاد منم که شده از این کارا نمی کنن می خوام تا زنده ام و سر پا ثواب و توشه بیشتری برای خودم چمع کنم. احساس کردم ادامه بحث های همیشگی این چند سال با بی بی فایده ای نداره. به امامزاده که رسیدیم بی بی رفت یه گوشه و مشغول نماز و دعا شد، من و فرنازم یه گوشه دیگه نشستیم بودیم و داشتیم آروم صحبت می کردیم.

میونه نماز بی بی متوجه شدم خانم میانسالی که نزدیک بی بی به دیوار حرم تکیه داده، داره عجز و لابه می کنه و کم کم صدای اون تبدیل به ضجه شد. بی بی نمازش رو خونده و نخونده برگشت طرف اون بنده خدا. از اونجایی که ما نشسته بودیم فقط دیدیم که بی بی داره اون و آرام میکنه و یواش یواش نشوندش به درد دل.

ساعتی که گذشت بی بی بلند شد و اومد طرف من و گفت: ببینم امروز که بابات ماشینش رو نمی خواد.

از امامزاده که بیرون اومدیم بی بی رو به اون خانوم میانسال که حالا دیگه بهش می گفت کوکب خانوم کرد و گفت: کوکب خانوم بشین جلو کنار این دختر گلم و فقط بهش بگو کجا بره.

 ********

حالا دیگه بی بی برای جشن نیمه شعبان هم نه پولی می داد و نه اینکه اجازه می داد جلوی در خونش رو چراغونی کنن و در جواب به همه می گفت: آدم چراغ روشن می کنه برای اینکه توی تاریکی جایی رو ببینه یا کسی جایی رو ببینه، اما آقا قربونش برم که از کوچه نمی آد که کوچه رو روشن کنیم، آقا از راه دل آدما میاد به جای کوچه دلتون رو روشن کنین. 

نوشتن دیدگاه

بالاترین تولدت مبارک یا چرا دعوا شد؟

در این چند روز همواره فکر می کردم که به مناسبت تولد بالاترین چه بنویسم و یا اینکه چه لینکی را ارسال کنم. دغدغه اصلی من انتخاب موضوعی برای نوشتن مطلبی به همین مناسبت بود.

در ابتدا می خواستم مطلبی شاد بنویسم و یا شعری را در همین مورد لینک دهم. اما نگاهی به اوضاع پیچیده بین کاربران و روابط بین آنان که رفته رفته باعث آغاز درگیری های امتیازی، کامنتی و توهین شخصیتی شده بود، سخت مرا آزار می داد و از لذت این لحظات شاد می کاست و بالطبع ذوق و اندیشه را مجال نمی داد. زیرا که در ابتدای ورود به این سایت به عنوان کاربر با همین برخورد مواجه شده بودم و تصور حال افراد درگیر چندان برایم مشکل نبود.

با توجه به مقدمه فوق می خواهم در این مطلب از زوایای مختلفی که به ذهنم می رسد این موضوع را بررسی کنم تا شما کابران محترم نیز نظرات خود را در ذیل این لینک قرار دهید و با هم به یک جمع بندی مطلوب برسیم تا به ارتقاء فضای بالاترین کمک شود، فضایی که برای رسیدن به این مکان همگی برایش زحمت کشیده ایم و دوستش داریم، همچنین نا گفته پیداست که حضور بالادار ها در بخش نظرات جالب و الزامی می باشد.

تولد همواره آغاز یک روند برای معلولی است که بستر پیدایش آن تحت عنوان علت در گذشته حادث شده است.

گسترش فضای وب و دامنه های پارسی و بالطبع سایت ها و وبلاگ ها خلاء مکانی را هویدا نمود تا در زمینه گردآوری بهترین و پر مخاطب ترین این پدیده های عصر ارتباطات و نیز تسریع در انتقال اخبار و اطلاعات مفید و عرضه آن به مخاطبان فعالیت نماید همچنین نمونه های غیر پارسی این پدیده فضا را برای پیدایش آن هموار تر ساخت.

بالاترین پدید آمد تا مکانی باشد برای رسیدن به اهدافی که در بالا ذکر شد. اما آنچه که رفته رفته این فضا را تنگ و ادامه فعالیت را برای کاربران و پدید آورندگان آن سخت نمود، به نظر من سیستمی است که برای صعود یک لینک به صفحه لینک های داغ در نظر گرفته شده است.

صعود یک لینک با توجه به آرای کسب شده مثبت از طرف کاربران ثبت نامی بهترین و دموکرات روشی بود که برگزیده شد، به این صورت که ارزیابی یک لینک و قرار گرفتن آن در صفحه لینک های داغ و در معرض دید بیشتر بستگی به نظر و خرد جمعی داشته و کسب آرای لازم نسبت به موضوع لینک ارائه شده مساوی است با گواهی صعود.

در این میان لینک هایی هم ارائه می شد که به دلایل مختلف از دید کاربران پنهان می ماند مانند ساعت نامناسب ارسال (ساعات کم ترافیک)، و یا عدم حضور مخاطبان واقعی آن لینک در هنگام ارسال با توجه به موضوع لینک ارسالی و حتی ارسال لینک در ساعات پر ترافیک (به علت تعدد ارسال و نزول یک لینک به سرعت از صفحه اول لینک های تازه به صفحات پایین تر)، این پدیده آخر باعث می شد که دوستان کاربر به خاطر دادن رای مثبت به تمام لینک های مورد علاقه خود و از دست نرفتن یک لینک به علت نزول سریع آنها به صفحات پایین تر و خارج شدن از دامنه دید با اطمینان از شناسه ارسال کننده و حتی بدون دقت به مطلب ارسال شده و یا با تکیه بر تیتر لینک ارسال شده نسبت به دادن رای اقدام کنند، دیده ام که گاه رای دهنده پس از دادن رای و به هنگام فراغ بیشتر و نگاه به مطلب ارائه شده با ناخرسندی از رای داده شده تنها به گلایه ای دوستانه اکتفا کرده اند و اسف انگیز تر اینکه گاه پس از دادن رای با اتکا به تیتر با نگاهی ساده به مطلب متوجه اشتباه خود شده اند و ناگفته پیداست که چه کسانی از این فضا بهره خود برند و زحمت دیگران دارند.

این فضا باعث شد تا گروهی از کاربران با گرایشات مشخص پیشنهاد ایجاد محفلی را ارائه کنند که لینک های کمتر دیده شده را به دوستان غالبا همفکر خود ارائه کنند.

تا به اینجای کار نه اقدامی صورت گرفته که باعث کدورت گردد و نه عملی را کسی توهین به خود مفروض.

به نظر من آن چیز که باعث ایجاد تنش شده و منجر به قیل و قال های اخیر گشته وجود قانونی تحت عنوان دادن امتیاز منفی با دلایلی مشخص به یک لینک و کسر این امتیاز از آرای مثبت اخذ شده می باشد که قبلا نیز به آن پرداخته ام، این قانون که برای ارتقاء کیفیت سایت، لینک های ارسال شده و صعود کرده به صفحه اول در نظر گرفته شده و در نگاه ابتدایی جالب و لازم می نماید خود تبدیل شده به بلایی برای بالاترین و کاربرانش.

پوشیده نیست که برای منفی دادن مغرضانه به یک لینک می توان به هر حال یکی از دلایل را یافت و منفی داد، حداقل اینست که یک کاربر به یک لینک به دلیل مغایرت با عقایدش به آن می تواند منفی توهین آمیز بدهد.

همه دردسر ها هم از همین جا آغاز می شود. کاربران خود می دانند قرار دادن یک لینک مستلزم صرف زمان و دقت است و این یعنی در پس هر ارسال لینک به هر حال علاقمندی کاربری خواه درست و یا نادرست نهفته است. منفی دادن و جلوگیری کردن از دیده شدن علاقمندی یک کاربر به هر جهت زیبا نیست.

در مطلب پیشین هم گفتم که تصور لینکی که با آرای مثبت کسب شده مجاز به حضور در صفحه لینک های داغ گردد و تعداد زیادی منفی را نیز دارا باشد بسیار جالب است. برای اجرای بهتر این کار می توان از مستطیل سه رنگ پرچم نشان کنار لینک که مخصوص رای دادن می باشد بهره برد، بدین صورت که بخش میانی که کسری از آرای مثبت منهای آرای منفی است حذف شده و این بخش دارای دو قسمت نشانگر تعداد امتیازهای مثبت در بالا و تعداد امتیاز های منفی در پایین باشد.

همچنان که در مطلب پیشین ذکر شد دغدغه ای که در این حالت پدیدار می شود مربوط به ارسال لینک های توهین آمیز و یا به هر دلیل نامناسبی است که حتی تا صفحه اول نیز ارتقاء می یابند، قبلا گفتم که می توان آنها را با گزارش تخلف حذف و کاربر را مجازات جزئی و یا کلی نمود، اما اکنون و با تاملی بیشتر می گویم به نظر من نیاز به این مطلب هم نیست. زیرا لینکی که گزارده شده و مطلبی که ارائه شده محتوی نظر، ایده و رایی است که در فضای برونی بالاترین و در جوار ما در جریان است عدم حضور آن دلیل عدم و نبود آن نیست، بلکه در هنگام حضور می توان آن را به بحث نشست و شاید حتی نکته ای مثبت در آن یافت. مصون نگاه داشتن اینچنینی جمعی از خطا خود خطایی بزرگ است و پوشاندن آنچه که هست و غفلت از آن. بالاترین به عنوان دنیای کوچکتری از دنیای بزرگ وب و به دلیل امکان ارتباط با مخاطبان بسیار و ایجاد فضای بحث بین آنان شباهت بسیاری به فضای بیرونی اجتماع داشته که گستره ای فراگیر تر و فارغ از محدوده جغرافیای را شامل می شود. مصون بودن از خطا در این گستره خود لطیفه ایست، اما تصور باز شدن فضایی که حتی عقاید نادرست از دیدگاه جمعی در آن مطرح شوند و جمعی بدون حذف با آن مخالفت کنند و این مخالفت به طریقی که ذکر شد حداقل به لحاظ تعداد آشکار گردد، دموکراتیک ترین طریق موجود است و زیبا و خیال انگیز.

در پس پرده کسر قدرت حذف از آرای منفی محاسنی هم نهفته است، یکی از آن موارد تلطیف روابط بین کاربران با وجود گوناگونی بسیار در عقاید و آرایشان می باشد، حس لجبازی های کودکانه از بین می رود و کاربر حس کند منفی لحاظ شده تنها سندی برای مخالفت با وی و حذف عقیده اش نیست، بلکه لینک ارائه شده دارای نقایص فنی و یا عیوب دیگریست که در دلیل منفی داده شده ذکر شده است و از این طریق او نیز این دلایل را راحت تر پذیرا شده و نسبت به رفع آن کوشا تر می شود و چون تابلو نتایج فقط تعداد منفی را لحاظ می کند، قاعدتا کسی دوست ندارد فضای مورد علاقه اش به دلایلی به جز انکار عقیدتی منفی ای را دشت کند که شاید به پای عقیده اش لحاظ شود و در باب منفی های بر اساس عقیده مخالف وی بدون دغدغه حذف مجبور است به بحثی تن در دهد که مفر دیکتاتوری اکثریت بر آن بسته شده و باید دلیل آورد تا بازنده نباشد و مجموع این محسنات یعنی زدودن کدورت ها، ارتقاء کیفی لینک های ارسالی، ارتقاء دامنه بحث ها و در اصل ارتقاء کیفی بالاترین می باشد.

حسن دیگر آن قضاوت بی دغدغه است، اصولا اهل منفی و طریق حذف نیستم، اما اگر منفی من به حذف منجر نشود، در صورت اشتباه می توان با کامنتی معذرت خواهی کرد و اعلام و من نیز ابزاری خواهم داشت برای قضاوت که به اعدام (حذف لینک) منجر نمی شود و در دو راهی تردید اجرای حکم نخواهم ماند که اگر برداشتم از لینک اشتباه بود و نا بجا و حذف شد با وجدانم چه کنم.

رودربایستی نیز دغدغه دیگری است، اما اگر منفی به حذف منجر نشود دوستان هم توانایی منفی دادن بی دغدغه به یاران خود را خواهند یافت و فضای سایت جدی تر خواهد شد.

در مورد پیشنهاد دیگری که در آن پست مطرح شد نیز اشاره ای می کنم، توضیح کاربر، این یعنی در نظر گرفتن فضایی در پایین هر لینک، در صفحه لینک که به هنگام ارسال لینک و در صورت تمایل کاربر شرحی مختصر در آن نوشته شود و شامل ایده کاربر درباره لینک ارائه شده و یا محتوی آن است و صف بندی او را با لینک ارایه شده مشخص می کند، این مطلب دارای دو حسن می باشد. اول اینکه صفحه اصلی لینک که شامل لینک های تازه و یا داغ است از نظرات شخصی و تیترهای آنچنانی تهی می شود و دوم آنکه فضایی به کاربر داده خواهد شد تا نظر خود را نسبت به لینک ارائه شده شرح دهد که خود آغازی برای بحثی جدی می باشد.

در پایان ضمن تبریک تولد یکسالگی بالاترین آرزومندم این حلقه اتصال دوستانه که اندکی گسیخته شده مجددا به حال اول بازگشته و از حال دیروزش فردایی نکو تر داشته باشد.

نوشتن دیدگاه

نگرانی شدید برای سلامتی پیام عزیزی

روز جمعه مورخ ۲۶/۵/۸۶ بر اثر کسالت خودم و خرابی سیستم تصویری تلویزیون مجبور به تحمل برنامه سینما گلخانه شبکه سوم سیما بودم.

 

جدا از در فشانی های مجری جوان این برنامه که اعصاب را نوازش می دهد، در میانه این اجرای پر شکوه با صحبت های درخور توجه میهمان برنامه جناب آقای پیام عزیزی ( خواننده مدعو ) نیز همراه گشتم آنجا که ایشان فرمودند: زمانی که یکی از ترانه های خود را ( که حاوی رجز خوانی امام سوم شیعیان در روز عاشورا و در برابر لشگریان کفر بوده و از آنان درباره تبارشان و تبار خود صحبت می نموده اند ) در زیر لب زمزمه می کرده است، دو عدد گنجشک از پنجره دفتر کار ایشان به داخل آمده و به ترانه گوش فرا داده و به حالت سماع رفته اند و پس از اتمام ترانه پر کشیده و رفته اند.

متحیر از این نقل و فرض رویداد تصور کردم که اگر ایشان به مناطق رام نشده طبیعت پای گذارده و به علت زیبایی به طرب آیند و این نغمه سر دهند جمله وحوش خود را به ایشان رسانده و مست و حیران به سماع در آیند و اما از پی ختم ترانه جملگی به حال اول بازگشته و تازه طعمه ای درخور را بیابند که دیگر نایی برای خواندن و به رقص آوردنشان ندارد. 

نوشتن دیدگاه

بزرگ شده ام اما از یادم نرفته است یا سخنی با مردم افغان

کودک که بودم، در نخستین برخاست های کودکانه از زمین، صد باره بر زمین فرود می آمدم و هر بار مادرم با نجوایی فرشته وار در گوشم می خواند که » آ   ماشاا… قربونش برم، چیزی نشده بزرگ میشی، یادت میره « راست می گفت بزرگ شدم و یادم رفت.

 اما در همین مدت تا بزرگ شوم بسیار دیگر این جمله راشنیدم و جالب اینکه اکثر آن چیز ها که باید به گاه بزرگسالی فراموش می شدند در خاطرم مانده است. مانده اند تیره، تیره و روشن و سپید.

علت یافته ها و حل شده ها خاطرات سپید، سئوال ها سایه ـ روشن و خاطرات تلخ سیاه که یا بغضی در گلو هستند و یا گره ای نگشوده.

کوتاه سخن آن که می خواهم از پس اگر مجالی باشد و فراغ بالی به گاه وقوع رویداد های مختلف نگاهی کنیم به گذشته به لحظات سپید و یا تکرار کنیم سئوالها در پی جوابهای روشنتر و یا تکرار آنچه که از یاد باید رفته باشد و اکنون سیاه و تلخ و زشت بر جای مانده است.

 اما آنچه باعث آغاز نوشتنی اینچنین شد واکنش سفارت افغانستان به سریال «چارخونه» بود و سخنی با مردم افغان.

هرگز از یاد نخواهم برد و از یاد نبریم که کشور محبوب من به گاه آغازین روزهای دگرگونی اجتماعی و سیاسی خویش و در کشاکش شروع جنگ با همسایه همجوار مرزهای غربی خود پذیرای سیلی از مهاجران افغان بود که به سبب اشغال کشورشان از دیار خود جلای وطن کرده بودند.

کشور محبوب من و مردم مظلوم آن که جور بیگانگان داخلی و خارجی را تحمل می کردند، روی از این خلق آواره نگرداند و سفره گسترد بر روی میهمانان نا خوانده اش از دیار همجوار شرقی.

نگاهی به تاریخ نیز عیان میکند که به گاه ضعف درونی ایران، رسم حسن همجواری را به کناری نهاده و بر این مرزو بوم تاخته اید، اما در این سالیان و به گاه تنگی این آوارگان از وطن رانده را نه به درشتی دیروز راندیم و نه به تنگی امروز خوار داشتیم.

کشوری که خود درگیر هزاران مسئله ریز و درشت بود، باری بر بارش افزوده شد بسیار عظیم که بر این سیاست حاکمان این مرزو بوم حرف بسیار است.

اما مردم این دیار به رغم تمامی این مشکلات سفره گسترانید و بر این خوان شما هرگز اسیر ناسیونالیسم ایرانیان که در خونشان هرگز رنگ و بویی از افراط نگرفته است، نشدید که مصداق آن را بسیار در کشورهای دیگر دیده ایم و این خود بود حتی به گاهی که نمک خورده و نمکدان را شکستید، نگاهی منصفانه بیاندازید به آمار جرائم صورت گرفته توسط اتباع افغان در این دیار.

مطلب دیگر آنکه کشوری که خود درگیر معضل اشتغال بود، بدون دغدغه های جاری سنن بین المللی شما را شریک سفره کار و معاش خویش کرد، گیریم که حکومت پناه تان داد در این گستره جغرافیایی، اگر ایرانیان شما را شریک سهم اشتغال خویش نمی نمودند بر سر این توده مهاجر چه می آمد؟

در سالهای پر تنش و اضطراب جنگ نیز شما از این خوان پر نعمت کم بهره که نبودید هیچ، سهمی به اندازه شهروندان ایرانی دریافت نموده و حتی از نعمت دریافت کالابرگ نیز بهره مند شدید. در کنار ایرانیان سکنی گزیدید و نه در مرزها و کمپ های اسکان موقت و از حق حضور در اجتماع ایرانیان برخوردار شدید و چه حوادثی که آفریده نشد، خوب به یاد دارم که به عنوان یک دختر از این دیار چه هراس ها  که از هموطنان شما نداشتم.

کیست که نداند برخی از هموطنانتان با تکیه بر قانون اشتباه تخفیف در مجازات جرائم انتسابی به اتباع خارجی چه جرمها که مرتکب نشدند و چه حق ها که پایمال نشد و گردانندگان اصلی باندهای قاچاق مواد افیونی به اتکای همین نگرش قانون چه ها نکردند.

نه خود را ناراحت نکنید روی سخن من با شما نیست، روی سخن من با حاکمان این دیار است که با این دانش از حوادث روی داده و تالمات رفته بر مردم دیار خویش چرا این گستره را محدود نکردند و طبق موازین بین المللی رفتار ننمودند؟ و سخنی دیگر با هنرمندان این دیار که چرا پرده ای از این فجایع و ظلمی که بر هموطنانشان رفته است بر نداشتند و هرگز نخواندند حدیثی از این بلا در شام مبتلا؟

سخن آخر همسایگان همجوار شنیده ام که نماینده اتان گفته است که این بازیگر کیست که به جشن استقلال ما دعوت شود، جواد رضویان این بازیگر محجوب و محبوب اگر این هم نبود هر که بود یک ایرانی بود که موی افتاده اش را به کل ملک افغان عوض نکنیم.

نوشتن دیدگاه

بیایید احمدی نژاد را به عنوان یک لینک در بالاترین در نظر بگیریم

چند روز پیش با یکی از دوستان هم مسیر بودیم. در میانه راه تیتر یکی از خبرهای روزنامه ای که ابتیاع کرده بود، نظرم را جلب کرد، پس از خواندن خبر متوجه شدم که بین تیتر و مطلب رابطه چندان واضحی وجود ندارد، بی اختیار رو به دوستم گفتم: منفی تیتر و توضیح نامناسب.

قیافه دوستم بسیار دیدنی بود. برای اینکه در سلامت عقلم شک نکند، مجبور شدم تا توضیح مبسوطی از بالاترین و فضای آن ارایه کنم، تا انشاا… ایشان نیز به یک بالا باز تبدیل شوند (خدا از سر تقصیرم بگذرد، طفلکی داشت زندگی اش را می کرد)

بقیه این دیدار نه چندان کوتاه به بحث پیرامون دولت و سیاستهای آن گذشت و در انتهای دیدار دوستم گفت: اگر احمدی نژاد را به عنوان یک لینک در بالاترین در نظر بگیری، به آن منفی میدهی یا مثبت و اگر منفی می دهی به چه علت، خنده ام گرفت، نسیم بالاترین در جانش دویده بود.

حال دوست بالاترینی من اگر احمدی نژاد را به مثابه یک لینک در نظر بگیریم، مثبت خواهی داد یا منفی؟

نظرات و دلایلت را در کامنت های زیر لینک و یا وبلاگم درج کن، ممنون

نوشتن دیدگاه

همه چیزم مال تو

روحم، جسمم، عمرم، همه چیزم مال تو، از من بگیر و از دست خودت راحتم کن.

نوشتن دیدگاه