صبح تو خونه راحت و آروم دراز کشیده بودم رو تخت که فرناز زنگ زد. وقتی توی اون ساعت از روز شماره اش را روی آی دی کالر دیدم، سعی کردم تمام ذهنیات بد و خاطرات دردسرهام را از ذهنم پاک کنم و با نگاهی مثبت به این تماس نگاه کنم. اما فایده ای نداشت. فرناز بی موقع زنگ زده بود و برداشتن گوشی یعنی استقبال از دردسر. دستم را با اکراه بردم سمت گوشی تلفن، اما تا اومدم گوشی را بردارم، صدای زنگ قطع شد. تو دلم خندیدم، بعدشم نفس راحتی کشیدم و گفتم: … بخیر گذشت. اما فایده ای نداشت این را زنگ گوشی موبایلم می گفت که صداش با توجه به اینکه می دونستم کی پشت خطه ترسناک و آرامش به هم زن به نظر می رسید و همزمان این فکر رو به صورت موج توی مغزم می پیچوند که تصمیم با من نیست و باید تن بدم به دردسر.
نخندین به من. بذارین چند تا از خاطراتم را با فرناز براتون بنویسم تا بدونین فرناز چه موجود ناز و دوست داشتنی و فوق العاده دردسر سازی هست.
گوشی را برداشتم بعد از یه خورده جملات نامناسب که قابل گفتن نیست و گله از اینکه چرا می خواستم با جواب ندادن تلفن از سر بازش کنم و انکار من. بی مقدمه گفت: پاشو بیا بریم خونه بی بی.
این یعنی کیش و مات تو حرکت اول.
آب دهنم قورت دادم و گفتم: بی بی، خونه بی بی برای چی ؟ بی بی که الان چند ساله دیگه نذری شب بیست و یکم ماه رمضان را نمیده و به جاش خودش پول نذر را دست مستحقش می رسونه. تازه ما دیروز اونجا بودیم و بردیمش زیارت…. می دونستم فایده ایی نداره فقط می خواستم با این حرفا زودتر فرناز بگه موضوع چیه و اصل مطلب را بگه، تا با یک ذهنیت کامل راهی خونه بی بی بشم.
نه، اشتباه نکنین. من از بی بی بدم نمیاد که هیچ. تازه کلی هم از بی بی خوشم میاد و اونم میگه منو از فرناز که نوه اش باشه بیشتر دوست داره. راست و دروغش گردن خودش. اما، اینجوری زنگ زدن و گفتن فرناز یعنی اینکه باید یه کاری بکنیم که نباید خوشایند و جالب باشه. فرناز تند و سریع و گفت: هیچی دیگه بی بی را دعوت کردن بره جلسه ختم قرآن، اونم که نمی تونه تنها بره و خب تو هم بیا که من تنها نباشم و بعدشم تلفن را قطع کرد.
معنای جملات فرناز این بود. بی بی را دعوت کردن جلسه ختم قرآن و بی بی برای اینکه سختش نباشه و محتاج غریبه ها نشه و مردم را اذیت نکنه از فرناز خواسته همراهش بره تا بهتر و راحتتر بتونه روی پاهای کم توانش راه بره و فرناز هم گفته: باشه بی بی من زنگ می زنم مونا هم بیاد.
بی بی نسبت به سالهای گذشته خیلی کم توان تر شده بود. اینو وقتی فهمیدم که هشت تا پله را چند دقیقه طول کشید تا بالا بره.
دور تا دور اتاق پر بود از خانوم هایی که همشون تقریبن هم سن و سال بی بی بودن و فقط چند نفری توشون پیدا می شد که کم سالتر از بقیه باشن. همه داشتند آروم و کم صدا سهم خودشون از ختم قرآن را می خوندند و ما آروم و بیصدا رفتیم یه گوشه نشستیم، بی بی از دور با چند تا از خانوم ها که از همسایگان بودند با اشاره سر و دست سلام و احوالپرسی کرد. منم از فرصت استفاده کردم دستم را آروم بردم زیر زانوی فرناز و یک نیشگون محکم ازش گرفتم. رنگش قرمز شد و از ترس بی بی صداشو خورد. زیرزیرکی بهش خندیدم و گفتم: بی حساب.
یه مقدار که گذشت، خانومی که مجلس گردان بود و بعدن فهمیدم بهش میگن » خانوم جلسه » رو به بی بی کرد و بعد سلام و احوالپرسی با بی بی گفت: حاج خانوم خدا خیرت بده که از برکت وجود شما پای دو تا جوون هم به این مجلس باز شد. برای سلامتیشون صلوات بفرستین و جمع یکصدا برای سلامتی ما صلوات فرستادند. بعد اون خانوم که فامیلیش توکلی بود، رو به من کرد و گفت درسته که مجلس زنونه است دخترم، اما موهاتو بپوشون. چون میگین آقا امام زمان به همراه خانوم فاطمه به تمام مجالسی که توش یادی از امام حسین میشه سر میزنن و اگر متوجه بشن حجابی مخدوشه خودشون وارد نمیشن و دم در منتظر خانوم فاطمه میشن که وارد مجلس شدن و این از ادب مهمان نوازی به دوره. بی بی رو به خانوم توکلی گفت: حاج خانوم، شما ببخشین جوونن و بی تجربه، نمیدونن. زیر لب طوری که فقط فرناز بشنوه چند تا بار فرناز کردم و با یک لبخند روسریم را کشیدم جلو و گفتم: من این مطلب را نمی دونستم و عذرخواهی کردم. خانوم توکلی ازم پرسید: قرآن خوندن بلدی ؟ تا اومدم جواب بدم فرناز پرید وسط حرفم و گفت: حاج خانوم دبیرستان که بودیم مونا قاری مدرسه بود و همیشه صبح سر صف مونا قرآن می خوند. بعد رو به من کرد و زبونش را طوری که فقط من ببینم در آورد و آروم گفت: نیشگون میگیری، 2 – 1 من.
بی بی که کنار دستم بود، سر من را بوسید و گفت: تا حالا بهم نگفته بودی. واقعن نمی دونستم چی بگم، نفسم بالا نمی اومد. آروم طوری که انگار از گفتن این موضوع توسط فرناز خجالت کشیدم و دارم شکسته نفسی می کنم، سرم را خم کردم پایین و با دست راست گوشه روسریم را مرتب کردم و گفتم: اون مال دوران دبیرستان بود. من به اندازه خانومهای این جلسه بلد نیستم. من فقط سوره های کوچیک قرآن را می خوندم.
خانوم توکلی رو به من کرد و گفت: الان هم فقط جز سی ام مونده و سوره های کوچیک قرآن. شما هم یه قرآن را بردار و از سوره نبا بخون.
همانطور که نشسته بودم خم شدم و دستم را دراز کردم که یک قرآن از قرآن های وسط اتاق بردارم که بی بی آستینم را گرفت و کشید و با نگاه معنی داری گفت: مونا، مگه تو وضو داری ؟ …. نمی شد از زیرش در رفت و بهانه آورد، باید می رفتم وضو می گرفتم، از جایی که نشسته بودم پا شدم پا و رو به خانوم صاحبخونه کردم و پرسیدم: کجا می تونم وضو بگیرم ؟ با دستش به سمت چپ راهروی انتهای اتاق اشاره کرد.
پیش خودم تصمیم گرفتم حالا که قراره قرآن بخونم، وضوی کاملی هم بگیرم تا در جمع مسلمانان به شئوناتشون احترام گذاشته باشم و مثل آنها رفتار کرده باشم. با گشودن در سرویس بهداشتی و دستشویی معنای واقعی النظافته من الایمان را احساس کردم. سرویس بهداشتی به شدت زرد و متعفن بود، دستشویی هم دست کمی از اون نداشت. شیر آب را کمی باز کردم تا مبادا بازگشت قطرات آب از اون دستشویی کاملن بهداشتی به سوی من پرتاب بشه، توی اون شرایط سخت و فضای تنگ با هر زحمت و مرراتی که بود وضوی کاملی گرفتم و برگشتم به اتاق نشستم کنار دست بی بی.
و دیدم که بی بی داره جز سی ام قرآن را می خونه. تو دلم گفتم: خوب شد این چند تا سوره آخر را هم بی بی می خونه و ختم ماجرا و من از خوندن، قرآن معاف می شم. برای چند لحظه احساس خوبی داشتم. توی همین افکار بودم که صدای جمع بلند شد. اللهم صل و سلم علی رسول الله و آله الاطهار. بعدشم دعای ختم قرآن. دعا که تموم شد. خانوم توکلی رو به من گفت: حالا که قرآن ختم شد و تموم شد. شما هم برای اینکه از برکت ختم قرآن بی نصیب نمونی و وضوت هم بی اجر نمونه فاتحه الکتاب را بخون تا فردا ما ادامش را از بعد فاتحه الکتاب بخونیم و یه ختم قرآن جدید را تموم کنیم. تو دلم بلند گفتم: آخ جون، چون دیگه حتی نیازی به برداشتن قرآن هم نبود. صدام را صاف کردم و به اجبار به خدای یگانه پناه بردم از شر شیطان بیچاره که نمیدونم چه دشمنیی انسانها باهاش دارن.
و شروع کردم:
بسم الله الرحمن الرحیم ….
الحمد لله رب العالمین …
صدای خنده خانوم های توی جلسه فضای اتاق را شکافت. و خانوم توکلی با قیافه حق به جانب و صدای که نمایی از مهربونی توش بود گفت: می بینید تقصیر همین مدرسه و دانشگاههاست که هیچ چیز به بچه های ما یاد نمیدن.
دخترم الحمدورلله رب العالمین … !
بی بی گفت عیب نداره، دوباره می خونه و با دست روی پای من زد و آروم گفت: پیش میاد، حالا درستش را بخون.
اما من رومو کردم به طرف خانم توکلی و گفتم شما به حروف دقت کنین، اون «واو » و » ر » را از کجا میارین به الحمد می چسبونین، فرمودند همین دیگه اگه عربی یادتون بدن یا خوب یادتون بدن. اینو نمی گی بعضی حروف و کلمات در عربی جور دیگه ایی خونده میشه !!!
ادامه بحث بی فایده بود. دوباره خوندم.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدورلله رب العالمین ….
قیافه فرناز مارموز که کنار من ریز ریز می خندید تماشایی بود و داشت برام شکلک در می آورد، با دو دست اشاره کرد.
3 – 1
داغون ِ داغون بودم.
رسیدیم خونه بی بی و من فرناز را بردم تو اون یکی اتاق و کمی دق دلیم رو سرش خالی کردم و بعد کلی خندیدیم.
بیرون که اومدم بی بی سجادشو پهن کرده بود رو به قبله و نشسته داشت نماز می خوند. صدای بی بی را به وضوح شنیدم که خوند.
الحمد لله رب العالمین … .