پدر بزرگ مثل همیشه زمستان ها را میهمان خانه پدری ماست تا خستگی ایام کشت و کار و برداشت را از تن بیرون کند و من برنامه های کاریم را چنان تنظیم می کنم که بیشتر کنار او باشم و سهمی بیشتر از خاطرات دور و نزدیک و شنیدنیش را به گوش جان نیوش کنم. هر اتفاقی در زندگی روزمره ما همراه با خاطره ایست از پدربزرگ که رنگ نصیحت هم ندارد و این آخری خاطراتش را شنیدنی تر می کند.
چند روز پیش که برای چک آب دوره ای پدر بزرگ همراه پدر و پدر بزرگ راهی مطب پزشک بودیم به لطف بارش برف و راه بندان دقایقی را در ترافیک برفی خیابانها بیش از گذشته معطل شدیم و رادیو گزارش راه های مسدود کشور و افراد در راه مانده را می داد و تکرار این توصیه همیشگی که مردم از سفرهای غیر ضرور در این ایام بپرهیزند که انگار هرگز گوش شنوایی برای این توصیه ها نیست. این فتح بابی شد برای نقل یک خاطره جالب و زیبا از زبان پدربزرگ.
پدر بزرگ یادی از روزهایی دور کرد، سی و پنج سال پیش و گفت: درست در همین روزها بود که به خاطر پا به ماهی عمت و دست تنها بودنش توی شهر غریب تصمیم گرفتیم تا زمان فارغ شدنش ما هم بریم پیششون، آخه عمت و شوهرش کمی پس از ازدواج به خاطر انتقال شوهرش به شهر سنندج مجبور به کوچ به اون شهرستان شدند. به خاطر همین من و مادر بزرگت هم مجبور شدیم در روزهای سخت زمستان راهی دیار کردستان و شهر سنندج بشیم. اواسط راه مینی بوس ده پنچر شد و توی اون برف و یخ کلی وقت تلف شد تا تایر ماشین را عوض کنن و وقتی که ما به تهران رسیدیم، دیگه اتوبوسی نبود که ما باهاش بریم سمت سنندج، ترس از فارغ شدن عمت توی اون سرما و دست تنها بودن احمد باعث شد تصمیم بگیریم، تا با کرایه یه ماشین دربست راهی سنندج بشیم. اتفاقن راننده خودش از اهالی شهر سنندج و آدم با صفایی بود. همچین که سوار شدیم پرسید: له خومانی؟ حالک خاصه؟ و وقتی که دید دارم بر و بر نگاش می کنم بنده خدا فهمید که چیزی سر در نیاوردم و همشهریش نیستم.
پدر بزرگم می گفت که توی راه حرف از همه چی پیش اومده و باب دوستی بین اونا گشوده شده بود حسابی و فهمیده بود اون بنده خدا سنیه و ادامه داد: بیشتر راه به بحث های شیعی – سنی گذشت تا اینکه رسیدیم به میانه جاده قزوین – همدان هوا خیلی خراب بود، کم کم داشت حسابی تاریک می شد و برف به شدت می بارید، چاره ای نبود، دیگه نمی شد نرفت یا برگشت، رسیده بودیم به گردنه آوج دیگه نمی شد جلو تر رفت، ماشین توی برف گیر کرده بود و هر لحظه بر ارتفاع برفی که ماشین را می پوشوند اضافه می شد. من و مادر بزرگت ذکر ائمه می گفتیم و متوسل به تمام ائمه شده بودیم و آقا مهدی یه دم از عمر کمک می طلبید. توی همون لحظات من با عصبانیت گفتم از این ظالم که کاری بر نمی آد حداقل ذکر مهدی را بگو که هم اسمته شاید که خدا گشایشی بکنه، توی اون وضع اصلن فکر تعصب آقا مهدی به عمر نبودم و اونم شکر خدا یه نگاهی کرد و چیزی نگفت و بازم یه دم عمر، عمر می کرد و ما همچنان در حال توسل به ائمه و نذر برای امامزاده های مختلف بودیم.
ساعاتی گذشت دیگه داشت کم کم برف سقف را می پو شوند و ما هم نا امید از همه جا در حال شهادتین گفتن بودیم. که یهو یه چیزی محکم خورد روی سقف و یه صدایی گفت کسی اون تو زنده هست یا نه؟
با ته مونده جونمون هر سه تایی فریاد زدیم که به دادمون برسن چند دقیقه بعد ماشین یه تکونی خورد و از میون برف رها شد. رفتیم پایین یه ماشین گریدر راهداری ماشین را هل داده بود به بیرون از برف.
گریدر مسیر را باز می کرد و دنبالش هم دو تا آمبولانس بود و یه ماشین امنیه و چند تا ماشین تو راه مونده دیگه ما هم اضافه شدیم به صف ماشین های تو راه مونده پشت گریدر و آهسته آهسته رسیدیم به همدان.