گله

ای آمده از راه تو بنشین به کنارم

بنشین که هزاران گله از هر گله دارم

از راه بیا و بنشین بر دل شیدا

کز راه دراز و دل سوزان گله دارم

بنشین و بگو از غم ایام هزاره

من از غم و ایام و هزاران گله دارم

چون مست شدی دیده بگردان به خرابات

از مستی این دور خرابان گله دارم

بر دیده گرایان نظری کن به فصاحت

از اشک غم و دیده گریان گله دارم

حیران مشو از زردی هر پیکر تب دار

از زردی این پیکر نالان گله دارم

دیگر نکنم یاد بهار و چمن و جوی

از هر چمن بی ثمن و یاد پریشان گله دارم

هر سو فکنی دیده ببینی که عطش هست

از هر عطش و دیده و این زخم گدازان گله دارم

بینی تو به شب خلوت و شیدایی و صد شور

من از شب بی خلوت و شیدایی و بی جان گله دارم

3 دیدگاه »

  1. shamisalwati گفت

    جذاب است ، زیباست . خسته نباشی

  2. سیروس گفت

    قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟از کجا وز که خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي ، اما ،‌اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري باريبرو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند … .. .

  3. Keshvary گفت

    شعر قشنگیه …

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه