حقی از قشری ضایع شده، عده ای خروشیده اند و مرشدشان در میانه راه وا مانده، مریدان بی مرشد عنان از کف نمی دهند و خشمشان فقط پاسخ خشم است و غفلت، که مقیاسش نیز بسیار کوچکتر از ظلم رفته است. خوردنی بسیار و زدنی ناچار. در این میانه دوستی رخت اقامت این دنیا را به جبر بر می بندد، به اختیار خویش و مرد و مردانه می ماند و میمیرد.
—–
افسوس که رفت.
نمی توانست که بماند.
یادش گرام و مردانگی اش به جای باد.
*******
گم شده بود در هیاهوی شهر، بزرگ نبود اما بزرگ شده بود. همسری داشت و چهار کودک، وامانده امروز و نگران فردا، سرش تاب این همه ماجرا را نداشت. تن را سپرد به افیون هیجان انگیز و روح را مسخ آن کرد. روحش اندکی آرام شد و تن رفته رفته خسته تر ……
لحظات آخر بود. پیش چشمش هنوز رویای روزهای نیامده را داشت.
—–
افسوس که رفت.
نمی توانست که بماند.
یادش …… و اندوهش به جای باد.
*******
گم شده بود در هیاهوی شهر و حقی از او ضایع شده بود. نگاهش مانده بود بر راه به جای مانده، هنوز گام اول را هم نرفته بود. اما بسیار راه های دیگران را بسته بود. کلامشان را کوتاه کرده بود و مسیرشان را مسدود.
اندک اندک از احترامش کاسته می شد. به هر گوشه که می توانست چنگ انداخت. گم شده بود در هجوم اطلاعات، دهکده جهانی کاخ رویاهای او را ویران کرده بود و همچنان که بر روی صندلی راک خود جابجا می شد، فکری از میان ذهنش گذشت.
حالا بر رشته طناب آویزانِ از سقف تاب می خورد.
به مرادش رسیده بود. خبرش نقل محافل بود و موضوعش داغ. سیل پیام ها روان بود.
اما همگان غافل بودند از اندیشه لحظه آخر او ….
کاش نمی کردم.
کاش نمی ماندم.
کاش …. می رفتم.
—–
افسوس ….. نه.
می توانست که بماند.
یادش نیز بر جای نماند.