چند وقتیست که سایه دلهره بر سرا پرده حیات و زندگی امان نقش نفرت آور خود را تحمیل نموده و اضطراب و استرس میهمان لحظه های زندگی امان شده است.ضربات بی وقفه اقتصاد بیمار بر پیکره این جامعه تب دار فقر و خشونت اثراتش را کارگر تر نموده و پدر فرزند می کشد به آرزوی ندیدن روزی بازپسین که نمی داند به کجا ره خواهد برد. مرد خانه بی نقاب مسئولیت خود را فرو می نهد و از خجلت بی پایان عدم تامین معاش دلبندان و همسرش خود را راهی دیاری می کند که می گویند باقیست.مادر تن می فروشد که دخترش از سر نیاز چنین نکند و دختر تن می فروشد که شاید زانوان خسته مادر را تاب دیگری بیش بماند برای این راه دشوار که بی یار نماند.نفیر بیم آلود جنگ از هر سوی در ترنمی وحشت زا هر روز دمی به دمان دمنده اش افزوده می شود و این جماعت خسته و خواب از خستگی آن را نمی بینند و نمی شنوند و یا نمی خواهند که بشنوند که گویی کج خیالی شیرینی شاد شان می کند که اگر ندانم، نمی آید.از بالاتر که می نگری گویی دستانی کتاب تاریخ این دیار را به دست گرفته و از وسط خم نموده اند و با فشاری اندک صفحات آن را پیاپی و بی وفقه متورق می کنند که رقص شتاب آلوده ما شتابنده تر دیده شود و هیجان خود را افزونتر کنند و بر شادی نفرت آلود شان بیافزایند. نه، اینچنین در تکاپوی دائم بودن بی وقفه نه تنها مجالی به من نمی دهد برای اندیشه، بلکه صاحبان این دستان شوم عافیت کش را به هیجانی بیشتر ترغیب می کند که حرکات مرا تند تر بخواهند بر صفحات اکنون تاریخ و هیجان کثیف شان بدینگونه بیشتر سازند.
نه، لختی درنگ جایز است، برای زدودن گیجی، لختی درنگ جایز است برای زدودن گنگی و لختی درنگ جایز است برای رسیدن به خموشی اندک که این صفحات پر التهاب را از هیجان تهی کند و انگیزه را از این دستان شوم بگیرد باد که چنین شود.