پشت مونیتورم، دستی کشم به مو
تنها نشسته و به امید یک سبو
آید از آن طرف خبری، هان نشسته ای
گویا کشند، دو تن را به سنگ و چو
گفتم کجا؟ گفت به شهر نشان تاک
گفتم چگونه؟ گفت نشانند هم به خاک
انسان و می زنند از همه سو بر سرش چنان
تا جان او به در آید بدین نشان
***
خاکم به سر من اکنون نشسته ام
ای وای بر من و این پای خسته ام
***
حالا من و مونیتور و این صفحه کلید
ای لعنتی برو، برو ای صفحه پلید
آخر برفت صفحه تار و سپید شد
آن شام تیره، شگفتا امید شد
این خود نشد مگر با تو یار من
ای پشت پنجره در انتظار من
بالاترین من تو چه بالا نشسته ای
در شامگاه تیره و سرد و خمار من
